وان یکاد

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 5 آبان 1392 | 19:36 | نویسنده : مامان |

عزیزم الان که محرم شروع شده یاد یه خاطره افتادم که تقربیا مصادف شد با محرم  که نمیدونم اسمش رو تلخ بزارم یا شیرین ولی هر چی که بود به لطف خدا ختم به خیر شد وجریان از این قراره که

وقتی دقیقا سه سالت بود مدام گیر دادم که باید بببریمت چشم پزشک که یه وقت خدایی نکرده مشکل بینایی نداشته باشی .جونم برات بگه اینجا یه دکتر هست به اسم اقای جمالی واسه این اسمش رو مینویسم که اگه کسی از ایلام این پست رو خوند نره پیش جناب دکتر معروف شهرمون که از پزشکی فقط اسمش رو یدک میشه، بگذریم .گفتم که تصمیم گرفتیم ببریم دکتر که ا ی کاش هرگز قدم از قدم برنمیداشتیم واون عصر لعنتی با دستای خودمون دردسر درست نمیکردیم به یه مکافاتی تونستم برات نوبت بگیرم ولی نمیدونم چرا همش دلم شور میزد واروم وقرار نداشتم کلا اعصابم بهم ریخته بود تا این که نوبتت شد ورفتیم داخل بماند که سه چهار نفری داشتن همزمان ویزیت میشدن دکتر هم ما رو بدون اینکه علت مراجعه رو بپرسه فرستاد پشت دستگاه وشروع کرد به معاینه وقتی کارش تموم شد با یه تاسفی سر تکون داد که نگو... بعد شروع کرد به حرف زدن هر یه کلمه ای که میگفت مثل اینکه اب یخ بریزن رو سرم تمام بدنم یخ زد تشخیص اقای دکتر این بود که شما شدید تنبلی چشم داری وهردو چشمت هم ضعیفه  و یه عالمه هم حرف بار ما کرد که چطور متوجه نشدیدو اینقدر دیر پیگیری کردید .وگفت که باید حتما چشم چپت به مدت 6 ماه بسته بشه ویه عینک هم برات نوشت .وای خدای من الانم که چند سال از اون روز میگذره ودارم مینویسم بازم بدنم یخ شده نمیدونم اونایی که بچه هاشون با بیماریهای صعب العلاج دست وپنجه نرم میکنن چه جوری روزگار سر میکنن .توی یه لحظه همه جا برام مثل شب سیاه وتاریک شدواصلا نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم همونجا زدم زیرگریه ،هر کی اونجا بودبه ما نگاه میکرد وبرامون دل میسوزوندوخدارو شکر میکردن که جای مانیستن .عینک ساز همون جا بود ودکترما رو معرفی کردو خیلی زود کار مون رو راه انداخت وبرگشتیم خونه وتا خود صبح من فقط به چشمای تو نگاه میکردم واشک ریختم خدا اون روز رو برای هیچ مادری نیاره که بفهمه بچش مشکل داره ،چه شب بدی بود مگه صبح میشد.خلاصه بعد از چند روز عینک اماده شد و دردسر جدید ما هم شروع شد مگه میزاشتی عینک رو چشمت باشه همش میگفتی نمیخوام وپرتش میکردی .منم شب وروزم شده بود گریه وزاری ودعا .ماه محرم هم شروع شده بود و هر شب من می رفتم هیات ونذر ونیاز ودست به دامان این امام واون امام والتماس که خدایا سلامتی پسرم رو بهش برگردون بس که گریه میکردم صورت تو هم که بغلم میخوابیدی با اشک چشمم خیس میشد ،میگن هر کی اشک چشمش رو که برای امام حسین ریخته بکشه همونجایی که درد میکنه یا مشکل داره  خدا به حرمت امام حسینش شفاش میده ، خیلی حال وروز بدی داشتم ،خدایا به حق مظلومیت امام حسین خودت نگهدار بچه هامون باش.تا این که بابا گفت نمیتونم قبول کنم که چشماش اینقدر وضعشون خرابه باید ببریم پیش چند تا دکتر دیگه حالا منم هی اصرار میکردم مگه دکتر از این بهتر سراغ داری گفت :بالاخره اگه اینقدر مشکلش اساسی باشه هر دکتری میتونه تشخیص بده .بعد رفتیم پیش اقای سلمانی پور همون دکتر معروف خودت که خدا خیرش بده همیشه بهترین مشاور برای ما بوده ماهم کل قضیه رو براش تعریف کردیم ،اونم یه دکتر دیگه معرفی کرد ومعرفی نامه داد که خارج از نوبت تو رو ویزیت کنه .بعد از معاینه دکتر گفت :اصلا مشکل تنبلی نداره و خیلی کم در حد 25صدم ضعیفی داره که تا 1 درجه نیازبه عینک نداره وتا سن 8سالگی بینایش کامل میشه وجای هیچگونه نگرانی نداره .بابا گفت بازم ببریم پیش یکی دیگه ببینیم نظر اون چیه دکتر بعدی اقای علی مقصود لو تازه اومده بود ایلام جوان بود ومعلوم بود با عشق پزشکی قبول شده نه با سهمیه، اونم حرف دکتر دوم رو تکرار کرد و گفت خیلی از بچه ها اینجورین وازمون خواست برات اصلا ازعینک استفاده نکنیم وخدا رو شکر کرد که فقط دو سه روز روی چشمت بوده نه بیشتر وگفت توی این سن بهتره چشمش به عینک عادت نکنه تا زمانی که بینایش کامل میشه ودرصد زیادی از بچه ها تا قبل از 8سالگی بهبودی کامل حاصل میکنن .البته علائم تابلو رو هم ازت پرسید وتوهم تونستی بیشترشون رو درست جواب بدی و تاکید کرد لازم نیست مرتب ببرید این دکتر واون دکتر چون این بچه هست وزیر دستگاه تکون میخوره برای همین نمره چشمش رو با خطا نشون میده وفقط تشخیص درست علائم میتونه توی این سن کم ،ملاک باشه .مگه دل ما اروم میگرفت از اون روزکارمون شده بود  هر جا مطب چشم پزشک میدیدم تو رو میبردیم پیشش وخوشبختانه همشون از سلامت چشمای قشنگ تو میگفتن نمیدونم واقعا مشکلی بوده وخدا وامام حسین شفات دادن یا نه فقط خطای پزشکی بودولی هرچی بود مثل یه معجزه بود . منم همه نذرام رو برات ادا کردم و میلاد اقا اما رضا هم بردمت پابوس اقا ،البته به خاطر کار بابا ،مجبور شدیم من وتو تنهایی بریم زیارت .  خدایا صد هزار بار شکرت که دو باره لبخند رو به خونمون برگردوندی ودوباره دلمون رو شاد کردی .الانم هر شش ماه یکبار تو رو میبریم برای معاینه که خوشبختانه تا به امروز مشکلی نداشتی .من خودم شخصا حاضرم بدترین شرایط رو تحمل کنم فقط ((محمدم ))تو کوچکترین مشکلی نداشته باشی وهمیشه از خدا میخوام که منو با تو  امتحان نکنه ،هنوز عینکت رو نگه داشتم تا اگه یه زمانی یادم رفت شکر خدا رو به جا بیارم یادم بیفته که چه روزگار تلخی داشتم که خدا بازم مثل همیشه کمکم کرد .خدا جون خیلیییییییییییییی دوست دارم که همیشه توی بد ترین شرایط به دادم میرسی وتنهام نمیزاری هر چند بنده خوبی نیستم وروسیاهم...........بزرگیت وشکررررررررررررر.




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 آبان 1392 | 12:40 | نویسنده : مامان |