محمد جاسمیمحمد جاسمی، تا این لحظه: 21 سال و 3 ماه سن داره
مرسانا مرسانا ، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

مثل هیچکس

خبرخبر.....محمد طاها پیداشده.....

لطفا به این سایت جهت مشاهده کامل خبر مراجعه کنید www.92329.blogfa.com الحمدا.. خدایا شکرت که صدای ما را شنیدی و دعاهامون مستجاب شد و این فرشته کوچولو به آغوش مامان و باباش برگشت خدایا 100000 مرتبه شکرت بخاطر این خبر خوش ...
27 مرداد 1392

بازم خاطره

پیش دبستانی که بودی هرروز یه داستان باتوداشتیم یادمه شهریور همون سال که می خواستی بری پیش دبستانی رفته بودیم تهران خونه دایی همون جا هم برای اول مهر هرچی لازم بود برات خریدیم صبح همون روز که رسیدیم اول رفتیم خونه بابایی تا هم خستگی در کنیم هم سوغاتیهاشون را هم بدیم .توهم همه وسایلت را اوردی پایین تا به همه نشون بدی اخه خیلی ذوق وشوق داشتی از بس شیطونی کردی کیفت یادت رفت بیاری خونه حالا تا خونه خودمون 45دقیقه راه بود چون هنوز تونل را نساخته بودن  .دست برقضا شیفت ظهر بودی وراضی نمی شدی بدون کیف بری اگرم بابا میخواست بره برات بیاره نمی رسید سر ساعت توبری مرکز پیش دبستانیتون بعد بابا زنگ زد عمو وازش خواست که لوازمت را بده یه تاکسی تابرات بی...
27 مرداد 1392

هروقت دوست دارید....

اول مهر 90 توکلاس اول بودی به خاطر انتقالی بابا به ایوان وتا پیدا شدن خونه مجبور بودیم خونه بابایی باشیم یه روز از مدرسه برگشتی وگفتی یه عالمه مشق دارم منم گفتم خوب زودتر بنویس تاراحت باشی اما تو اصلا گوش نکردی هر ترفندی به کار بردم فایده نداشت که نداشت منم تورو تواتاق گذاشتم وگفتم تا تکالیفت تموم نشه حق نداری بیای بیرون توهم گفتی معلممون گفته هر وقت دوست دارید بنویسید منم الان دوست ندارم حالا ساعت 12 شبه وفرداباید شیفت صبح بری مدرسه و به هیچ عنوان حاضر نشدی بنویسی فردای اون روز بابا اومد مدرسه وبه معلمتون گفت این چه وضعشه اگه به میل خودشون باشه که هیچوقت نمی نویسن توروش کاریتون تجدیدنظر کنید فکر کنم اقای بابایی به اشتباهش پی برده بود چون ر...
27 مرداد 1392

کمال الملک کوچک

همه این نقاشیها را اسفند 89 از روی کتاب نقاشی سنا که اون موقع 18 هزار خریدی کشیدی. که ما هم لقب کمال الملک کوچک بهت دادیم .همه نقاشیهایی را که کشیدی برای یادگاری با همون دفتر نقاشی ومجموعه کتابهای سنا را برات نگه داشتم .موفق باشی عزیزدلم ...
27 مرداد 1392

بدون عنوان

   نه تو مي ماني و نه اندوه    و نه هيچيك از مردم اين آبادي...    به حباب نگران لب يك رود قسم،    و به كوتاهي آن لحظه شادي كه     گذشت،    غصه هم مي گذرد،    آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند    لحظه ها عريانند.    به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز   ...
27 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مثل هیچکس می باشد