تنها برگشتن از مدرسه
ما که به دلیل انتقالی بابا از ایلام به ایوان اومده بودیم خواستیم فرهنگیان خونه اجاره کنیم تا نزدیک خونه عمه فرشته باشیم به خاطر همین اسمت را مدرسه بسیج نوشتیم البته بعدش خونه سازمانی بهمون دادن که از مدرسه ات دور بود به خاطر همین بابا خودش همیشه تورو میبرد مدرسه .روز شنبه 14 ابان 90 بابا مثل همیشه اومد دنبالت اما........ خیلی دیر برگشتید ومن نگران شده بودم وهر چی با بابا تماس میگرفتم جواب نمی دادازطرفی برای شام دایی وزن دایی خونمون بودن و منم خودم را سر گرم غذا درست کردن نشون دادم تا متوجه نگرانیم نشن تا این که علی پسر عمه فرشته زنگ زد که بببینه خونه اومدی یا نه .وقتی دیدنیومدی گفت هر چی همگی دنبالت میگردن پیدات نمی کنن من که دیگه دنیا روروسرم خراب کردن واصلا حال خودم را نفهمیدم ومثل دیوانه ها دلم هزارجارفت .ازطرفی دستم به هیچ جا بند نبود ونمی دونستم چیکار کنم .واقعا حال بدی بود خدا نکنه کسی تو اون حال باشه .نیمساعت بعد عموت تماس گرفت وگفت چرا نرفتید دنبال محمد منم گفتم بیشتر از یه ساعته باباش رفته دنبالش و هرچی دنبالش میگردن مثل اینکه اب شده رفته زیر زمین نیست که نیست .اونم گفت نگران نباش محمد پیش منه الان میارمش خونه توضیح دادکه من رفته بودم خرید یه لحظه احساس کردم محمد ازکنارم رد شد اول فکر کردم اشتباه میکنم اما دنبالش که رفتم دیدم خودشه من وکه دید زد زیر گریه وگفت هیچ کی دنبالم نیومده منم تنها راه افتادم برم خونه .منم زنگ زدم عمه فرشته وگفتم پیدا شدی تا اونا را از دلواپسی در بیارم وبه بابات هم خبر بدن چون همشون باهم دنبالت میگشتن طفلی عمه حالش از منم بدتر بود چون تورا به خیال اینکه پسرش رضا مواظبت هست دیگه از اون مدرسه نیاوردیم .خلاصه وقتی بابا اومد خونه گفت نمی خواسته من نگران بشم به خاطر همین چیزی نگفته بود غافل ازاین که علی منو در جریان قرار داد .وخدا را هزار بار شکر میکنم که اون موقع غروب عموت تو رادیده بود والا معلوم نبود چی به سرت بیاد .وبعد که بابا اومد خونه گفت کلاستون زودتر از همیشه تعطیل شده وچون بقیه بچه ها را به جز کلاس اولی ها برده بودن اردو ومدرسه خلوت بوده توفکر کردی دنبالت نمیایم به خاطر همین تنها برگشتی خونه .اون شب بابا تورابرد خرید وهرچی دوست داشتی برات خرید چون احساس کرد بزرگ شدی واعتماد به نفس خوبی داری اما من موافق نبودم چون فکر می کنم خریدن جایزه در این مورد تورا جسورتر میکنه وممکنه دوباره به سرت بزنه ازاین کارها بکنی .روزبعدبابا رفت مدرسه وازشون خواست اجازه بدن توگوشی همراهت باشه وتا موقعی که خودمون نیومدیم دنبالت اجازه ندن از مدرسه خارج بشی .کاش میدونستی اون لحظه چه حالی داشتم ولی بازم خدارا شکر به خیر گذشت .....اینم چندتاعکس ازروز چهارم مهر در دبستان بسیج




تنها برگشتن از مدرسه
