بستن تبلیغات

مثل هیچکس

 

وان یکاد

 

 



تاريخ : يکشنبه 5 آبان 1392 | 19:36 | نویسنده : مامان |
 
 

متن را بخونید ارزش خوندن را داره 

 

 

مادرم ‏ مادرم ‏ مادرم ‏ مادرم  

..

بزرگ شديم ‏ ... و فهميديم كه دارو آبميوه نبود ..

بزرگ شديم ... و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت همانطور كه مادر گفته بود ..

بزرگ شديم ... و فهميديم چيزهايي ترسناك تر از تاريكي هم هست ... 

بزرگ شديم ... به اندازه اي كه فهميديم پشت هرخنده مادرم هزار گريه بود .. و پشت هر قدرت پدرم يك بيماري نهفته بود ...

بزرگ شديم ... ويافتيم كه مشكلاتمان ديگر با يك شكلات،يك لباس يا كيف حل نمي شود ... 

و اينكه والديمان ديگر دستهايمان را براي عبور از جاده نخواهند گرفت ، ويا حتي براي عبور از پيج و خم هاي زندگي ... 

بزرگ شديم ... و فهميديم كه اين تنها ما نبوديم كه بزرگ شديم،بلكه والدين ماهم همراه با ما بزرگ شده اند ، و چيزي نمانده كه بروند

ويا هم اكنون رفته اند ...   

خيلي بزرگ شديم ...

وفهميديم سخت گيري مادرم عشقش بود، 

وغضبش عشق بود  وتنبيه اش عشق بود   

عجب دنيايي است ، و عجيب تر از دنيا چيست و چه كوتاه است عمرمان

معذرت ميخواهم - فيثاغورس 

مادر من سخت ترين معادلات است!

معذرت ميخواهم - نيوتن 

راز جاذبه مادر من است! 

معذرت ميخواهم - أديسون 

چراكه مادر من اولين چراغ زندگي من است! 

معذرت ميخواهم- أفلاطون 

چراكه اين مادر من است كه شهر فاضله قلب من است   

معذرت ميخواهم - روميو  

چرا كه همه راه ها به عشق مادر من ختم مي شود! 

معذرت ميخواهم - ژولييت 

چرا كه مادرم عشق من است!

از همه معذرت ميخواهم ؛

چرا كه هر چقدر دوستتان داشته باشم،هرگز و هيچگاه آن گونه كه مادرم را دوست داشتم دوستتان نخواهم داشت ، زيرا او زني است كه وجودش ديگر هيچ گاه تكرار نخواهد شد ...

ممنونم مادرم از اينكه مادر مني

 

‏ ‏

مردي برسر جنازه مادرش مي گريست ،

به او گفته شد : چرا گریه میکنی ؟

گفت:وچرا گریه نکنم 

درحالي كه دري از درهاي بهشت بسته شده است !



 

بخاطر سلامتي چشمان مادرت براي هرآنكس كه دوستش داري بخوان

مبارك باشد بر هر آن كس كه مادرش هنوز در قيد حيات است 

قدر اين جواهر را بدان قبل از آنكه از دستش بدهي و بسيار پشيمان شوي

براي مادرت اين دعا را بخوان (( الهي مادرم رااز آن كساني قرار بده كه آتش به آنها خواهد گفت : {{{{{{{{ گذر كن همانا نور تو نور مرا خاموش كرد }}}}}}}} وبهشت به او خواهد گفت... : {{{{{{{{ وارد شو كه همانا دل تنگ تو بودم قبل از آنكه حتي ببينمت ...



تاريخ : شنبه 30 فروردين 1393 | 14:29 | نویسنده : مامان |

سلاااااااااام به همه دوستای عزیزم

 امیدوارم که تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه به ما که حسابی خوش گذشت جای همه دوستای عزیز خالی.

 علت این همه تاخیر این پست اینه که این بار ششم هست که همه رو مینویسم وموقع ثبت نت قطع میشه وهمه چی میپره ولی من اصلا کوتاه بیا نیستم واینقدر مینویسم تا بالاخره ثبت بشه  واما خاطرات سفر ما :

 باباخیلی تلاش کرد که از 5 تا 10 فروردین مرخصی بگیره وتعطیلات بریم شیراز ولی چون ریسشون زودتر درخواست داده بود وبابا هم معاون شعبه بود اجازه ندادن هر دوباهم شعبه رو ول کنن به امان خدا برای همین ما هم مجبور شدیم نزدیکترین مسیر رو برای سفر انتخاب کنیم که قرعه به نام شهرهای جنوبی افتاد .

صبح روز 29 اسفند به همراه خانواده عمه فرشته وعمه آرزو وعمو محمد راهی سفر شدیم که توی صالح آباد یا همون امامزاده علی صالح ( به زبان اهالی منطقه به خاص علی معروفه )خانواده عمه فهیمه هم به ما ملحق شدن .بعد از یه زیارت کوتاه وآرزوی سلامتی برای همه مسافرها ودوستای عزیز راهی سفرشدیم .

تا شهر دهلران بدون توقف حرکت کردیم واونجا هم رفتیم زیارت امامزاده سید اکبروبرای نهارهم رفتیم توی باغ کنار امامزاده که با وجود اینکه منطقه گرمسیری هست ولی هوای فوق العاده عالی داشت. بعد از یه استراحت کوتاه وصرف نهار دوباره به سمت دزفول حرکت کردیم چون میخواستیم قبل از سال تحویل برسیم خوابگاهمون  .خلاصه حول وحوش ساعت 6 رسیدیم دزفول وبرخلاف تصور من که همیشه با جنوب  به خاطر گرمی هوا مخالف بودم شهرخیلی سرسبز وقشنگی بود وهوای مطبوع بهاری داشت .شام خوردیم وبرای لحظه سال تحویل آماده شدیم چون دوتا اتاق گرفته بودیم ماوعمه آرزو وعمو محمد توی یه اتاق بودیم وبقیه توی اتاق کناری ،خیلی زود سفره هفت سین رو پهن کردیم وهمه چی گذاشتیم سر سفره ولی بچه ها همگی اومدن توی اتاق ما ومیخواستن سال تحویل پیش ما باشن که عمو همه آجیل و میوه های سر سفره رو جمع کرد وبه بچه ها گفت :هفت سین ما فقط سیر داره وسبزه هر کی خودش بره آجیل ومیوه بیاره تا بزاریم اینجا پیش ما باشه ( محبت دایی به خواهرزادهانیشخند)سال تحویل شد و عمو هم کمی برامون خوند وبچه هاهم رقصیدن البته توی اتاقمون نور کمی داشت وعکسها خیلی بد شدن.این سال تحویل خیلی خاطره انگیزتر از بقیه سالها بودیه سفره هفت سین ساده ولی با صفا وصمیمیت . منم چون اون لحظه بعد از بابا بزرگ ترین فرد سر سفره بودم به بچه ها عیدی دادم .گریهگریهگریهالبته ناگفته نماند که بابا  برای هر دو مامان بزرگ انگشتروبرای منم یه دستبندطلا عیدی خرید نیشخندولی امسال به بچه ها عیدی نداد واین مسولیت سنگین رو به من سپرد.

خلاصه شب خیلی زودتر از همیشه خوابیدیم وقرارشد صبح بریم پایگاه چهارم شکاری برای دیدن نمایش هواپیماهای جنگی ،البته ما نمیدونستیم که ظهرها ساعت 3 به بعد برنامه دارن برای همین صبح رفتیم.محمد هم آنچنان برای دیدنشون ذوق وشوق داشت که انگار میخواستن کل اون هواپیماهارو بهش بدن ، خلاصه ماشینها رو گذاشتیم توی پارکینگ(یه محوطه بازکه خودشون اسمش رو گذاشته بودن پارکینگ با یه زمین خاکی افتضاح پرازچاله وچوله )نیشخندوبا اتوبوس تا محل استقرار هواپیماها بردن .

 

ا

 

 

اونجا دوتا سالن بزرگ بود پر ازوسایل جنگی وعکس شهدا

 که یه قسمت هم با شربت از بازدید کنندگان پذیرایی میکردن که محمدهم رفت وبه قول خودش شربت شهادت رو نوشید.

 

یه قسمت از سالن هم مسابقه نقاشی برگزار کرده بودن که محمد وفاطمه کوچیکه رفتن ونقاشی کشیدن ومحمد یه هواپیمای جنگی کشید وفاطمه خونه ودرخت

 

 

که متاسفانه جوایز به دستشون نرسیده بود وگفتن فردا برای دریافت جایزه بیاین ومحمد کلی دلخور شد وگفت: اگه میدونستم جایزه نمیدن اصلا نقاشی نمیکشیدم نیشخند(پسرم اصلا به جایزه گرفتن علاقه نداره فقط خواست استعدادش رو در زمینه نقاشی به رخ جنوبیها بکشه نیشخند

بعدبرگشتیم توی خوابگاهمون وبعد از صرف نهار ویه استراحت کوتاه ایندفعه رفتیم سد دز 

 

محمد وپسر عمه ها وعمو کوچیکه

موقع برگشت هم داشتیم میرفتیم قایقرانی که وسط راه دوست بابا بهش زنگ زد وبابا هم ماشین رو یه گوشه پارک کرد تا با دوستش صحبت کنه (نه اینکه همیشه قانون رو رعایت کنه نه ،فقط  از ترس توقیف ماشین این کارو کردنیشخند )

 

اینم محمد منتظره سوار قایق بشه 

 

 

 محمد وفاطمه روی کارون

 

 روز بعد به سمت اهواز حرکت کردیم واول قرار شد دوروز اونجا باشیم ومن هم میخواستم با دوست عزیزم زهره مامان فاطمه که از خیر سر نی نی وبلاگ با هم آشنا شدیم قرار بزارم وروی ماهش رو از نزدیک ببینم.عصررفتیم بیرون برای دیدن پل شهر

وبعد رفتیم خرید که چون همه جا تعطیل بودترجیح دادیم بریم پارک

 

وچون همراهامون همگی عشق خرید بودن موافق نبودن که یه روز دیگه اهواز بمونیم برای همین شرمنده زهره جون شدم وقسمت نشد همدیگه رو ببینیم وصبح روز بعد رفتیم سمت آبادان وخرمشهر چیزی که توی خرمشهر خیلی برام جالب بود این بود که نهار رفتیم رستوران زاگرس که فکر کنم هتل هم بود وتوی منو غذاشون غذاهای دریایی بود ولی بعد که چلو ماهی و قلیه ماهی سفارش دادیم متاسفانه هیچ کدوم رو نداشتن واین از عجایب بود  وچیز جالبتر اینکه فوق العاده میوه  اونجا ارزون بود وهمه تقریبا نصف قیمت بودبعد از صرف نهار رفتیم مراکز خرید خرمشهر وعصر هم رفتیم آبادان که بچه ها کلی خرید کردن  .شب هم عمه فهیمه بد جوری کلیه هاش درد گرفت وبابا وعمه آرزو وعمو حسین بردنش درمانگاه که ساعت 11:30شب برگشتن ونشد که دوباره بریم خرید برای همین من وبابا ومحمد آخرشب رفتیم بیرون یه دوری بزنیم وتا دیر موقع بیرون بودیم .

به علت چشم آبی بودن محمد به این نتیجه رسیدیم که از پشت ازش عکس بگیریم بهتره

 صبح روز بعد زود بیدار شدیم وبه سمت شوش حرکت کردیم وبعد از زیارت ویه مقدار خرید جزیی دوباره به سمت ایلام حرکت کردیم چون محمد با باباش رفته بود  آثار باستانی اونجا رو ببینن ومن نتونستم اونا رو همراهی کنم عکس تکی از محمد در شوش ندارم  وساعت 9 شب رسیدیم ایلام  شام رفتیم خونه بابایی واینجوری سفر ما به خیر وخوشی به اتمام رسید .ببخشید که این پست خیلی طولانی شد .

 



تاريخ : پنجشنبه 21 فروردين 1393 | 9:47 | نویسنده : مامان |

 دیروزساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم خونه، عمه فرشته هم مثل همیشه ما رو شرمنده کرد وگفت راحت استراحت کن من شام درست میکنم براتون میفرستم منم با خیال راحت دراز کشیده بودم که یه پیام از طرف دوستم باران رسید که:

 ...جونم حدس بزن چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قلبم تند تند میزد حدس زدم حتما خبر خوبی داره ،به فاصله 30 ثانیه بعد پیام بعدی رسید که بی بی مثبت شده اون لحظه خیلی خوشحال شدم واین تنها خبری بود که میتونست خستگی رو از تنم بیرون کنه وصبح دیدم که دیشب ساعت  12 پیام داده که جواب ازمایشم مثبت شده هورااااااااااااااااااااااااااا.

خدایا صد هزار بار شکر که این دوست عزیزمون از انتظار در اومد ،امیدوارم به حق فاطمه زهرا همه منتظرا به آرزوی قلبیشون برسن وباران جونم هم دوران بارداری خوبی داشته باشه ویه نی نی سالم وخوشگل به دنیا بیاره.

  باران جونم بازم بهت تبریک میگم وخوشحالم که توی سال جدید روزهای متفاوتی رو تجربه میکنی .هوراهوراهوراهوراهورا

 

 



تاريخ : شنبه 16 فروردين 1393 | 10:01 | نویسنده : مامان |

توی یه اقدام غیر منتظره باباصبح زنگ زد خونه که ساکتون رو جمع کنین فردا میریم تهران خونه دایی هوراااااااااااااهوراهورا

حالا کی با دایی که رفته بود شیراز خونه مادرزنش تبانی کرده بودن واونا کی برگشتن تهران هنوزخبری منتشر نشده تعجبتعجب

چیزی که الان خیلی مهمه  رفتن دوباره ما به مسافرته ،من این مدت هنوز وقت نکرده بودم که از مسافرت جنوب پست بزارم ایشالا بعد از برگشتن همه رو یه جا میزارم .پس تا بعدباااااااااای



تاريخ : شنبه 9 فروردين 1393 | 11:41 | نویسنده : مامان |

                             ما از مسافرت برگشتیم.



تاريخ : چهارشنبه 6 فروردين 1393 | 11:42 | نویسنده : مامان |

 

 

سلااااااااااام به همه دوستای عزیزم امیدوارم حال همگی خوب خوب باشه حتما تا الان خونه تکونیتون تموم شده ومثل من دقیقه نودی نیستیدبه همتون خسته نباشید میگم ایشالا تنتون سالم باشه وهرسال به خوشی وسلامتی خونه تکونی کنید .

 

 

قبل از هر چیزی بگم که من مثل بعضی از دوستان عزیزنویسندگی بلد نیستم والان این پست روبدون هیچگونه پیش زمینه قبلی مینویسم شاید جمله بندیم زیاد درست نباشه ونتونم اونجوری که باید وشاید بنویسم ولی از اینکه سال 92 رو با شما دوستای عزیز آشنا شدم خیلی خوشحالم .دوستایی که حتی عکس بعضیهاتون رو هم ندیدم ولی مثل یه خواهر خوب همراه همیشگیمون بودید ودر تمام لحظات خوشی وناخوشی کنارمون بودید وبا کامنتهای پراز مهرتون بهمون دلگرمی دادید، همینجا روی ماه همگیتون رو میبوسم.ماچماچماچماچماچ

حقیقتاوظیفه من بود که قبل از سال نو بیام خدمتتون وسال نو رو تک تک به همگی تبریک بگم ولی این مدت با توجه به شرایطم وخونه تکونی آخر سالی سرم خیلی شلوغ بودونتونستم بهتون سر بزنم وشرمنده دوستان شدم خجالتخجالتخجالت

اگه  این مدت با گذاشتن کامنتهام باعث دلخوری بعضیهاتون شدم امیدوارم که به بزرگواری خودتون منو ببخشید وحلالم کنید، خدا شاهده هیچ منظور بدی  نداشتم وقلبا همتون رو دوست دارم ومخلص همتونم هستم.قلبقلبقلب

پیشاپیش سال نو رو به همه شما عزیزان وجگر گوشه هاتون وخونواده های محترمتون تبریک میگم وامیدوارم سال پراز خیر وبرکت وشادی وسلامتی در پیش داشته باشین.خیلی مراقب خودتون وکوچولوهاتون باشین .ماچماچماچ

به ستاره ها خواهم گفت:

تا آن زمان که سحر میدمد             

               برجاده های شبت بتابد        

                            تا مسیر آرزوهایت بی نور نماند ...... 



تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 10:55 | نویسنده : مامان |

روز یکشنبه خدا رو شکر هوابارونی بود اونم چه بارونی .بابا که از سرکار برگشت گفت: اگه بارون نمیبارید میرفتیم خرید، ما هم که همیشه برعکس همه کار میکنیم حرف رو از دهنش گرفتیم که ما چیکار بارون داریم تازه بهتر بیشتر خوش میگذره ،خلاصه بعداز یه استراحت کوتاه رفتیم خریدونصفی از خریدهامون رو انجام دادیم وتقریبا شب شده بود که برگشتیم خونه محمد هم که اصلا تکالیفش رو انجام نداده بود نیومده توی راه خوابش برد ،چه مامانی هستم من که تکالیف پسرم اولویت داشت برامنیشخند از استرس ساعت 2:9 صبح بیدار شدوتا ساعت 3 همه رو تکالیفش رو انجام داد .اما متاسفانه چون شب قبل هوا سرد بود یه کمی تب داشت ومیگفت گلو درد هم داره ناراحتبه هر حال صبح رفت مدرسه وزنگ اول باباش رفت مدرسه بهش سر بزنه که میبینه حالش خوب نیست وبراش اجازه گرفته بود که بیاردش خونه .بعد از ظهر هم بابایی بردش دکتر،که دکتر کلی انتی بیوتیک براش نوشته بود.اما این مریضی دست از سر پسر ما به این زودیها بر نداشت وسه روز تمام نتونست بره مدرسه  گریهروز چهارشنبه هم بابا رفت که به معلمشون اظلاع بده هنوز حالش برای مدرسه رفتن مساعد نیست که گفته بودن دیگه لازم نیست شنبه بیاد مدرسه واینجوری تعطیلات نوروزی گل پسر ما زودتر از بقیه شروع شد .هوراهورا

واما ماجراهای گوشی محمدکه همچنان هر روز یه مشکل براش پیش میادو اگه خودمون تمام قطعاتش رو میخریدیم ومونتاژش میکردیم راحتر بودیم ایندفعه هم شارژرش خراب شد ناراحتوبابا هم زحمت یکی دیگه رو کشید .

 راستی یادتونه گفتم محمد توی مسابقه علمی با کسب 29 امتیاز اول شده بود؟خودش این عکس رو از اسامی که زده بودن توی سالن گرفته بود

 

 

البته ترسیده بود مدیریا ناظم گوشیش رو ببینه واسه همین نتونسته بود خوب کادر بندی کنه هرچند قدشم نرسیده بود .

اینم جایزه ای که از طرف مدرسه بهش دادن،ناراحتدل شکسته ببینید چقدر ولخرجی کردن فقط بلدن هر روز به یه مناسبت از ماپول بگیرن

خدا وکیلی نگاه کنید این دوازده رنگ اصلا مارکشون یکی نیست وهر کدوم یه مارک داره معلوم نیست اینا رو از کجا آوردن.قهقههقهقهه

اینم کاکتوس محمد که روز یکشنبه  خریده و خیلی دوسش داره ومیگه حیف که نمیشه بوسش کنمقهقههقهقههقهقهه

 

  

اینم مداد رنگی که عمو علی (عموی دختر خاله های محمد )از مالزی سوغاتی آورده بود فکر کنم با این لوازم التحریر مالزی قرار داد بسته چون هر باری که میره همین مدلی سوغاتی برای بچه ها میاره .نیشخند

 

 

اینم یه ماشین که بازم عمو علی از سفر به عربستان آورده که خیلی حرکتهای قشنگی انجام میده ،دستت درد نکنه عمو علی که هیچ وقت بین برادر زاده های خودت ومحمد تفاوتی قائل نمیشی

 



تاريخ : يکشنبه 25 اسفند 1392 | 12:14 | نویسنده : مامان |

سلاااااام به همه دوستای عزیزم.

دوستای عزیزی که همیشه کنارمون هستن وجویای حالمون .

همونطور که اکثر عزیزان در جریان هستید محمد به زودی صاحب یه خواهر میشه،ولی فعلا سر اسم دخملی به توافق نرسیدم .واسه همین از دوستای عزیزم میخوام که هر اسم قشنگی که مد نظرشون هست بهم پیشنهاد بدن تا بلکه بشه یکی رو انتخاب کرد. البته ناگفته نماند که به خاطر سنت تا زمانی که یه اسم مناسب انتخاب میکنیم برای اینکه بی اسم نباشه اسم فاطمه رو انتخاب کردیم ولی چون توی اقوام نزدیک اسم فاطمه زیاد هست نمیخوایم برای همیشه فاطمه انتخاب کنیم پس شدید به همفکری دوستان نیاز دارم.

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 | 11:26 | نویسنده : مامان |

چند وقتی بود محمد مرتب توی اینترنت سرچ میکرد وآخرین مدل گوشی های اپل رو دنبال میکرد وبا یه دنیا حسرت ازشون عکس میگرفت، دیگه شب وروزش فقط گوشی اپل ایفون فور اس شده بود .باباهم که اصلا تحمل دیدن غم تنها پسرش رو نداشت خیلی زود دست به کار شد برای خرید یه گوشی دیگه، که البته این بار به یشنهاد من دنبال طرح اصل میگشت ولی انگار که خیلی نایاب بود واصلا ایلام گیر نمیومد. برای همین نزدیک یه ماه پیش اینترنتی سفارش داد که نمیدونم با وجود اینکه قرار شد 10 روزه بیارن چرا اصلا خبری نشد.خلاصه محمد هر روز منتظر رسیدن گوشی بود که روز چهارشنبه عموی محمد رفت تهران وبابا هم از فرصت استفاده کرد وبه عمو سفارش کرد که یه گوشی برای محمد بخره وصبح زود عمو زنگ زد وگفت که گوشی پیدا کردم مبلغش هم 315 هزارتومن هست ،حالا سفید بگیرم یا مشکی ؟که شازده پسر ما رنگ مشکی رو انتخاب کرد واز همون زمان دیگه عموی بیچاره از دست محمد آسایش نداشت ومرتب با تلفن های گاه وبیگاه مزاحم عمو میشد وقتی هم دید که هنوز چند دقیقه از آخرین مکالمش نگذشته smsمیفرستاد. خلاصه عموی محمد هم دوستیش رو ثابت کرد وساعت به ساعت آمار میدادکه چندساعت دیگه میرسه ایلام .محمد هم کورنومترش رو تنظیم کرد برای شمارش معکوس.خلاصه ساعت 7 شب رسید وگوشی رو تحویل گل پسرمون داد .محمد هم اون لحظه انگار توی ابرها راه میرفت خیلی خوشحال بود تازه این شد شروع ماجراچون اول از همه اینکه محمد اشتباهی سیم کارت بابا رو داده بود براش میکرو کنن تا به گوشیش بخوره واما:

روز جمعه همگی برای نهار رفتیم بیرون وهر جا که میخواست عکس بگیره گوشیش رو یه جوری میگرفت که مدلش مشخص بشه اینجوری

 

 

 

واینجوری

 

 

اینم محمد ورضا از کوهنوردی برمیگردن

 

 

اینم یه عکس از کل طبیعت

 

 

 

بعد که برگشتیم خونه محمد خیلی اصرار کرد که بریم خونه بابایی ما هم نخواستیم روز تعطیلش خراب بشه باهاش موافقت کردیم ورفتم اونجا ،توی حیات همه بچه ها باهم بازی میکردن.

 عمه آرزو که دید محمد خیلی خوشحاله با شوخی بهش گفت :محمد یادته چند وقت پیش گوشی عمه رو شکستی ؟اونم با یه اعتماد به نفسی گفت :خوب آره عمه ،میخواستی گوشیت رو دست بچه ها ندی. اونم گفت: خوب منم گوشی تو رو شکستم .محمد یه نگاهی به گوشیش کرد که ای دل غافل ....بله واقعا قاب گوشی شکسته بود .اونم زد زیر گریه که عمه گوشیم رو شکسته! هر چی عمه قسم میخورد به خدا من حتی بهش دست نزدم اصلا محمد باورش نشد وفکر میکرد عمه تلافی کرده.

 وقتی یه خورده آروم شد ازش پرسیدم گوشی از دستش افتاده یا نه ؟که گفت :نه از دستم نیفتاده ولی خودم توی حیات کنار حوض زمین خوردم وگوشی توی جیب لباسم بوده .بله دیگه دقیقا جای لبه حوض روی گوشی افتاده بود اینم عکس گوشی شکسته

 

 

 

عمو امید که دید محمدخیلی ناراحته گوشی رو ازش گرفت گفت:تا شب  حتما برات درستش میکنم ورفت بیرون برای خرید قاب گوشی ،که متاسفانه گیرش نیومده بود وگفته بودن اگه براش سفارش بدیم هزینش میشه 160 هزارتومن. عمو هم به خرید یه جلد ژله ای اکتفا کرد وگوشی رو پس آورد.

 این گوشی مثل اینکه با خریدنش کلی اتفاق دنبالش باشه شب که میخواست شارژش کنه کلا از کار افتاد ومحمد فکر کرد گوشیش سوخته دیگه طفلی داشت دق مرگ میشد هنوز 24 ساعت از خریدش نگذشته بود که اینهمه غصه دارشده بود اما از شانس خوبش فقط شارژرش خراب شده بود واصلا شارز نشده بود وبه کمک شارژرگوشی من دوباره روشن شد وفهمیدیم که گوشی فعلا مشکلی نداره .روز بعد من که دیدم محمدخونه نیست گوشیش رو خاموش کردم تا شارژش تموم نشه .وقتی از مدرسه برگشت خواست گوشی رو روشن کنه که هر کاری میکردیم اصلا روشن نمیشد. وقتی بابا از سرکار برگشت گفت محمد برات سفارش قاب گوشی دادم امروز وفردا برات میفرستن اونم با ناراحتی گفت: نه دیگه بابا لازم نیست چون دیگه گوشی ندارم .خدایا این گوشی شده بود بلای جونمون ،محمد که دیگه باورش شده بود که حتماگوشیش سوخته ،رفت تا شب خوابید .تا اینکه شب عموی محمد نمیدونم چیکارش کرد که دوباره روشن شد.اینم از گوشیهای چینی ناراحتتا من باشم ودیگه از این پیشنهادها ندم .حالا هرلحظه ما منتظریم که ببینیم کی برای همیشه از کار میفته .



تاريخ : يکشنبه 4 اسفند 1392 | 15:58 | نویسنده : مامان |

صبح روز جمعه 1392/11/18ساعت 9صبح ،شش خانواده با هم( خونه عمه فرشته ،عمه فهیمه ،عمه زهرا ،عمو مهدی ،عمو )برای نهار رفتیم پارک جنگلی رنو ،کوههاش همه برفی بود ولی زمینش تقریبا سبز شده بود وخیلی هوای جالبی بود وکلی بچه ها توی  طبیعت قشنگش بازی کردن وما خانمها هم کلی پیاده روی وکوهنوردی کردیم واقعا روز تعطیلی بیاد موندنی بود جای همگی خالی اینم نمایی از رشته کوههای برفی زاگرس

 

 

محمد وفاطمه دختر عمه فهیمه

 

 

 

اینم محمد در کنار درخت پیری که به خاطر باد شدید از ریشه در اومده بود

 

 

 

 

محمد در حال کشف علت سقوط درخت کهنسال

 

 

 

محمد وپسر عموش وفاطمه

 

 

 

واین آقا پسر کوچولو هم نیمای عزیز پسر عمو مهدی از دوستهای بابا

 

 

 

 

 

واماروز جمعه92/11/25ساعت ٩صبح آماده شدیم که با خونه عمه فرشته وعمو بریم روستای تفریحی خوران که متاسفانه ماشینمون پنچرشده بود وتا بابا ماشین رو برد پنچرگیری وبرگشت ساعت10:30شد بازم طبق معمول این چند روز هوا کاملا بهاری بودولی چون شوهر عمه فرشته که همه بچه ها بهش میگن عمو حاجی سردرد داشت مجبور شدیم زودتر برگردیم خونه اینم عکسهای همون روز

 

 

 

 

اینم محمد مامان روی تنه درخت البته نتونست ریسک کنه وبیشتر بره بالا

 

 

 

 

اینم محمد وفاطمه دختر عمه فرشته

 

 

و اینم تنها  پسر عموی محمد که فقط خدا میدونه چقدر خونوادگی بهش وابسته هستیم وعاشقانه دوستش داریم که این جور دوست داشتن به نظرم نوبره والا

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 1 اسفند 1392 | 17:14 | نویسنده : مامان |

عزیز مامان چند روزه درگیریه برنامه ریزی دقیق بود چون میخواد از این به بعد طبق برنامه همه کارهاش رو پیش ببره، راستی این چند روز اخیر خیلی زرنگ شده وزنگ تفریح بیرون از کلاس نمیره ومیشینه همه مشقهاش رو مینویسه هر چی میگم از زنگ تفریح استفاده کن برو یه آبی بزن به دست وصورتت یه هوایی عوض کن گوش نمیده ومیگه من بهترین استفاده رو از زنگ تفریح میکنم. واما برنامه ای که این مدت کلی براش وقت گذاشته وتنظیمش کرده حالا ببینید با این برنامه ریزی میخواد به کجا برسه خودتون قضاوت کنید :

 

 

ساعت 12:30 از مدرسه میاد تا ساعت 3بعداز ظهر برنامه شبکه پویا البته نهار وشام ومیان وعده رو هم حین تماشای برنامه کودک میل میکنه

 

3تا 5 عصر برنامه شبکه کودک

 

 

 

 

5 تا 6 فوتبال با بابا

 

6 تا 8 بازم بازی واگه تلویزیون برنامه خوبی داشت باشه تماشای برنامه کودک که اونم مطمئنا با وجود شبکه پویا حتما یه چیزی پیدامیشه

 

 8تا 8:30چیدن برنامه کلاسی وکمی رسیدگی به درسهایی که وقت نکرده توی مدرسه بنویسه.

 

 

وبعدهم رفتن خونه بابایی یا اقوام  وبعد از اونم یعنی حول وحوش 11 تا 11:30خواب،

 

 حالا خدا به دادمون برسه که این گل پسر ما با این برنامه میخواد درآینده چه کاره بشه اونایی که تمام وقت مطالعه داشتن باز به اونجایی که خواستن نرسیدن وای به حال این که توی کل شبانه روز فقط نیم ساعت ناقابل برای مطالعه وقت میزاره ،البته ناگفته نماند ما اینقدر ها هم بیخیال دوستان نیستیم ودوستای عزیز هر کی از پس یه برنامه ریزی دقیق بر نمیاد توی وب محمد سفارش بده حتما محمد یه برنامه براش تنظیم میکنه البته بعد از چند روز تحقیق .



تاريخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | 13:56 | نویسنده : مامان |

امروز صبح طبق عادت همیشگی وب کیان جون رو باز کردم منتظر بودم بازم مامان مهربونش از شیرین کاریهاش نوشته باشه ولی با کمال تعجب دیدم یه پست  اختصاصی برای ما وهمکلاسیشون گذاشتن اصلا انتظارش رو نداشتم ،خیلی غیره منتظره بود.از خوندن پستشون اشک توی چشمهام جمع شدبرای اول صبح خبر خیلی خوبی بود  چون دوست عزیزمون مهسا خانم بعد از یه مدت دوری از همسرشون که توی آنکارا دانشجوهستن بالاخره همه کارهاشون ردیف شد وبه سلامتی عازم آنکارا هستن

 

 

عکس جدید عاشقانه 

براشون آرزوی خوشبختی وسلامتی میکنیم وبهشون تبریک میگیم وخدا رو صد هزار بار شکر که به آرزوی قلبیشون رسیدن امیدوارم که همه بخصوص پریسای عزیز هم خیلی زود به آرزوشون برسن ودوران دوریشون تموم بشه وبه سلامت برای همیشه برگردن سر خونه وزندگیشون .

 

 

عکس عاشقانه جدید

 

 



تاريخ : شنبه 12 بهمن 1392 | 14:16 | نویسنده : مامان |

یه مدتی بود که بخاطر کسالتی که داشتم نتونستم بیام وازشیرین کاریهای محمد چیزی ثبت کنم والان تا جایی که بتونم وحضور ذهن داشته باشم  سعی میکنم بنویسم الان که فکرش رو میکنم احساس میکنم حتی جمله هام رو بدون تمرکز مینویسم فقط به صرف اینکه خاطره این روزها به یادگار بمونه پس یه وقت نگید بی سوادم وبلد نیستم بنویسم نیشخند

این گل پسر ما از عید92 تا الان مدام گیر داده بود که گوشیم خیلی ساده هست واصلا ازش استفاده نکرد در صورتی که برای رفتن به آموزشگاه زبان همیشه باید همراهش میبود تا در صورت زودتر تعطیل شدن بهمون زنگ میزد که بریم دنبالش ولی این پسر ما حاضر میشد اونجا معطل بشه ولی گوشیش رو نبره خوب یه جورایی هم راست میگفت خیلی براش تکراری شده بود آخه از پیش دبستانی تا الان نتونسته بود عوضش کنه وواسه همین دلش رو زده بود  ودیگه ازش استفاده نمیکردبابایی هم بر خلاف میل من تصمیم گرفت براش یه گوشی که حداقل امکانات رو داشته باشه براش بگیره ولی بازم این پسر شیطون ما اصلا زیر بار نرفت ویه گوشی گلکسی میخواست چون خیلی هم به عکاسی وفیلمبرداری علاقه داره واسه همین تقریبا سه ماه پیش بابایی تسلیم محمد شد ویک گوشی گلکسی براش خرید وتا چند روز شب وروز کارش شده بود بازی با این گوشی جدید تا جایی که منو مجبور میکرد گاهی استفاده از گوشی رو به علت استفاده بیشتر از حد مجاز محروم کنم ولی خدا رو شکر به مرور استفاده درست رو یاد گرفت و دیگه طرفش زیاد نمیره هر چند اگه خودم هم بودم مطمئنا تا چند روز خیلی برام جذاب بود که باهاش کار کنم ولی استفاده زیاد برای اون توی این سن اصلا صلاح نیست تا اینجای کار که مشکلی نبود مشکل ما از زمانی شروع شد که این پسر دیجیتال ما بعد از سه ماه از این گوشی هم خسته شده وچون عموش گوشیش رو عوض کرده اینم میخواد اونو زیر قیمت بفروشه وبا یه گوشی ایفون عوض کنه که فکر کنم قیمت خرید اصلش تقریبا 2ونیم میلیون باشه  ومن هم باید  هر جور شده اونو متقاعد کنم که دیگه اجازه این کار رو نداره وهر چقدر مخالفت کنه و لج وقهر تاثیری نداره ودیگه این اجازه رو بهش نمیدم وهمون اول هم اشتباه کردم که کوتاه اومدم هرچند همون اول هم پیش بینی میکردم که همچین عواقبی رو داشته باشه ولی پدر وپسرموفق شدن ومن هم چاره ای جز موافقت نداشتم  ،حالا موندم چطوری قانعش کنم که دیگه شدنی نیست .



تاريخ : سه شنبه 8 بهمن 1392 | 11:41 | نویسنده : مامان |

دیروزظهر محمد با کلی ذوق وشوق پله ها رو دوتا یکی اومد بالا

 

 ومیشد فهمیدکه خبرای خوبی داره منم بدو رفتم در رو براش باز

 

کردم دیدم یه برگه امتحانی دستشه وواز توی پله ها همش داد

 

 میزد مامان یه خبر خوب، فکر کنم کل شعبه خبرش رو شنیده

 

بودن چون صدای خندهاشون کل فضا پیچیده بود، منم ازش پرسیدم

 

چی شده کبکت خروس میخونه ؟؟؟؟؟؟اونم گفت:مسابقه علمی

 

 گرفتن وخیلی زود تصحیح کردن ومن اول شدم توی مدرسه وقراره

 

بفرستن استان مسابقه بدم .نمیدونم چطوری بدون اینکه از قبل بهشون

 

بگن مسابقه علمی گذاشته بودن ،خلاصه پسر ماهوش واستعداد

 

خودش رو نشون دادوخوشبختانه موفق شده بود وخودش راز

 

 موفقیت توی امتحانش رو خوندن ایه الکرسی میدونه ومیگه

 

مامان اولش چون هیچ آمادگی نداشتم واسه امتحان خیلی ترسیدم

 

 ولی یادم اومد که ایه الکرسی رو بخونم بعد که سوالها رو خوندم دیدم

 

 همه سوالها رو بلدم والبته یه کم بی دقتی کرده بود ویه سوال رو 

 

جابه جا جواب داده بود واز 30 امتیاز 29 امتیاز کسب کرده بود

 

واینم برگه امتحانی

 

 

.                      اینم جواب اشتباه

 

 

ایشالا که همیشه توی همه امتحانات زندگی موفق وسربلند باشی عزیز مامان .



تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 16:40 | نویسنده : مامان |

الان دو سه هفته میشه که هوای اینجا بهاری بهاریه ، کی باورش میشه اواخر دیماه واوایل بهمن یه منطقه کوهستانی یه همچین هوایی داشته باشه که مردم بزنن به کوه ودشتی که زودتر از همیشه سبز شده واین مایه تاسفه، ولی چه کنیم که از هر فرصتی باید استفاده کرد وبچه ها رو برد بیرون تا از هوای آزاد استفاده کنن هرچند بچه ها بهونه ای هستند برای دور هم بودن ،خلاصه ما هم مثل بقیه با خونه عمه محمد رفتیم طرف سومار که در زمان جنگ تحمیلی بیشترین خسارت رو دیده والان بجز زیارتگاه امامزاده سید علی وقبرستان قدیمیش چیززیادی ازش نمونده، واقعا جای دوستان خالی بود خیلی خوش گذشت ،قسمتی که همیشه از رفتن به اونجا برای من جذاب تر هست قبرستان قدیمی اونجاست که به محض دیدنش نا خوداگاه یه احساس غریبی  به آدم دست میده که قابل توصیف نیست ،قبرستان خلوت با سنگ قبرهایی از سیمان که هیچ نام ونشانی ندارن ویا به مرور زمان از بین رفتن وبعضیهاشون فقط یه قطعه سنگ نشون میده که اینجا محل دفن کسی بوده ،به نظرم گاهی که احساس گناه به آدم دست میده رفتن به همچین جایی آدم رو متحول میکنه حداقل برای من که اینجوره .

      

 

 اینم محمد در حال بشکن زدن در قبرستان البته بعد از خوندن فاتحه

 

                         واینم یه نفس عمیق

 

                         واینم نماد شهر سومار

 

                      و محمد در حال بازی

 

                         واین یکی کاملا آرام ومتین

 

 

 

خدایا  درسته که خیلی بهمون خوش گذشت وبابت این خوشیها ازت ممنونیم ولی وسط زمستون هوای بهاری چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم شاید این یه جور غضب الهی باشه وجواب ناسپاسی های ما، ولی خدایاااااااااخودت ارحم الراحمینی نظری به این بندگان سراپا گناه کارت بکن .



تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 17:12 | نویسنده : مامان |

من تریپی دارم بهتر از هر مانکن
جزوه ای پر ز زیراکس دوستان
و علومی که در این نزدیکیست
لای این واحدها ، پای آن برگ سفید
توی پروندهء مشروطی و کسر واحد
اهل دانشگاهم
پیشه ام الافیست
گاهگاهی میروم دانشگاه
تا که سیمایم را استاد ببیند به کلاس

بلکه غیبت را حاضر بکند
که ز آموزش من ، جان سالم ببرم
چه خیالی چه خیالی... میدانم
خوب میدانم ...
غیبتم بسیار است
حذف درس و کسریم اجباریست
من به مهمانی کسری رفتم
من به پشت اندوه
من به ایوان هراسانی و خواهش رفتم
رفتم از پلهء پاچه خواری بالا
تا به کوی استاد

تا به هوای نمره و استدعا
تا شب حسرت پاس کردن رفتم
نمره های اندک
استاد در آرزوی لحظه ای آرامش
شاگرد در آرزوی نمره ای افزایش
یاد هر درد و غم و بی پولی
تا که شاید دل استاد به رحم بیاید

ای دریغ از یک و نیم نمرهء پر پوچ و بها
من دانشجو ام
شغل من خوش تیپیست
گوشی ام یک نوکیا
عینکم آفتابیست
در خیالم جریان دارد پول ، جریان دارد کٍیف
مد ، از طرز لباسم پیداست
چشم ها را باید شست
پشت لنز باید برد
کار ما نیست شناسایی لنز رنگی
کار ما شاید اینست که در افسون عینک ، چهار چشم باشیم
پشت کافی نت اردو بزنیم
آی دی یک دوست بدوزیم و سر کار برویم چشم بر
عینکی باید داشت
عینکی آفتابی
که در ظهر و غروب آفتاب
روی چشم و همه دم بر سر و موی و یقه و جیب کنار شلوار
بنهیم و به همه پز بدهیم
تیپ ها باید ساخت
جور دیگر باید گشت
کفش نوک تیز و کتانی ، گهگاه
شلوار لی گشاد ، لیزری و هم دمپا
دو سه تا سیم کارت و هندز فری و یک همراه
بینی عمل شده سر بالا

اسم من دانشجوست ایا؟؟؟



تاريخ : جمعه 4 بهمن 1392 | 12:45 | نویسنده : مامان |

یاد آن روزی که بودم اولی
    ناز و طناز و عزیز و فلفلی

    شاه خانه بودم و با داد و دود
    هر چه را میخواستم آماده بود

وای از آن روزی که آمد دومی
    نق نقو و بد ادا و قم قمی

    من وزیر گشتم و افتادم زجا
    دومی به جای من گردید شاه

    تا به خود آیم و خودداری کنم
    سومی آمد و او شد خواهرم

    دختری زیبا و خوش رو مثل ماه
    من و داداشم کشیدیم سوز و اه

    جای سبزی و گل در زندگی
    سر رسید از گرد راه چهارمی

    دیگر آن خانه برایم تنگ شد
    سبزی گل در نگاهم سنگ شد

    داشتم میکردم عادت ناگهان
    پنجمی هم پا گشود بر این جهان

    گر چه بهر سوختن ۵ تن کافی نبود
    ششمی هیزم شد و ما مثل دود

    ناصر و منصور و شهناز و شهین احمد و فرهاد ...
هفتم مهین خانمان گردید در هم بر همی

    سه قلو شد هشتمی و نهمی و دهمی
    ای امان و ای امان و ای امان ای امان از دست بابا و مامان

    مادرم شد بار دیگر حامله
    این که آید تیم فوتبال کامله

    ناصر و منصور و شهناز و شهین
    احمد و فرهاد و مهناز و مهین

    علیمردان خان گل و معصومه جان
    آخری هم میشود دروازه بان !!!!



تاريخ : دوشنبه 30 دی 1392 | 11:12 | نویسنده : مامان |

سلااااااااااام به همه دوستای گلم

امیدوارم که حال همه دوستای عزیزم خوب وخوش باشه .بابت این همه تاخیر از همگی عذر میخوام ،همینطور که بیشتر عزیزان در جریان هستند این مدت حال عمومیم زیاد مساعد نبود وخیلی کم میتونستم بیام نت،  فقط در حد جواب دادن به کامنتها میومدم  واز همگی سپاسگذارم که این مدت تنهام نذاشتید و جویای حالم بودید ومنو با محبتهاتون شرمنده میکردید، امیدوارم که بتونم لطف همگی رو جبران کنم بازم از همگی تشکر میکنم .دلم برای تک تکتون تنگ شده بود .thxkus6pf.gif

 

 



تاريخ : يکشنبه 22 دی 1392 | 12:20 | نویسنده : مامان |

امروز سه شنبه ٩٢/٩/٢٦دوست عزیزمون مامان پریسا که دانشجوی دکترای فیزیک هستن واجبارا وموقتا در ارومیه  ساکنن بعد از چند ماه دوری از همسر وزندگیشون بالاخره همه کاراشون  ردیف شد وبه امید خدا بر میگردن سرخونه وزندگیشون  ،یعنی امروز ساعت 20:30 حرکت از تبریز به تهران، ساعت23:40 حرکت از تهران به کرمان  ،هوراااااااااااااااا سفر بیخطر عزیزم  ،خیلی برات خوشحالم که دوران سخت دوری تموم شد ، ایشالا که همیشه جمع خونوادگیتون جمع باشه و هرجا که هستید به قول معروف لبتون خندون ودلتون شاد باشه ،ازتون ممنونم که با وجود مشغله زیاد بازم مرتب بهمون سر میزدی وخوشحالمون میکردی تا وقتی که اینرنتتون وصل بشه دلمون براتون خیلی تنگ میشه ،مراقب خودتون وکیان جون باشید .به خدا میسپارمتون فکر کردم اینجوری میشه خوشحالیمون رو نشون بدیم بازم ببخشید وحلالمون کنید .ااااایشالا به زدوی برای مهسا جون دوست خوبمون هم یه پست رفتن بزاریم ،اینم عکس کیان جون

 



تاريخ : چهارشنبه 27 آذر 1392 | 17:33 | نویسنده : مامان |

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت‌و‌گوی جالبی بين آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند، وقتی به موضوع خدا رسيد آرايشگر گفت: “من باور نمی‌کنم که خدا وجود دارد.”

 

مشتری پرسيد: “چرا باور نمی‌کنی؟”

 

آرايشگر جواب داد: “کافيست به خيابان بروی تا ببينی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض می‌شدند؟ بچه‌های بی‌سرپرست پيدا می‌شد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟

 

نمی‌توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج وجود داشته باشد.”

 

مشتری لحظه‌ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی‌خواست جر و بحث کند!

 

آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون آمد مردی را ديد با موهای بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده، ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود.

 

مشتری برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: “می‌دونی چيه! به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند!”

 

آرايشگر گفت: “چرا چنين حرفی می‌زنی؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم. همين الان موهای تو را کوتاه کردم.”

 

مشتری با اعتراض گفت: “نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل مردی که بيرون است با موهای بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمی‌شد.”

 

آرايشگر گفت: “نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمی‌کنند.”

 

مشتری تاکيد کرد: “دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمی‌کنند و دنبالش نمی‌گردند. برای همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.”



تاريخ : دوشنبه 25 آذر 1392 | 10:17 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد