مثل هیچکس

بعداز کلی غیبت .....

سلااااااااااااام به همه دوستای عزیزم قبل از هر چیز یه معذرت خواهی به بیشترعزیزان بدهکارم که این مدت نتونستم بهتون سربزنم شرمنده چون مرسانا حسابی سرگرمم کرده وفرصت اینکه بیام نت رو ندارم واما این روزهای ما از قدیم گفتن از هر چی بترسی به سرت میاد شده حکایت ما .... روز29 شهریور که داشتم تلفنی با زن عموی محمد صحبت میکردم بابا برگشت خونه وگفت: اگه میشه تلفن رو قطع کن یه مورد اضطراری پیش اومده هوری دلم ریخت بلهههههههههه دیگه از مدیریت به بابا پیشنهاد ریاست شعبه مهران رو داده بودن اونم با کلی مزایا اما توی شرایط فعلی ما با داشتن یه دختر دوماهه اصلاجابه جایی برامون مقدور نبود اونم واسه مهران با اون آب وهوای ...
8 مهر 1393

صرفا جهت اطلاع

سلام دوستای عزیزم ممنون که این مدت بهمون سرزدید وپیام تبریک گذاشتید ،شرمنده که نتونستم به تک تک پیامها جواب بدم انشالله سرفرصت از خجالتتون در میام . خدا رو شکر دخملی 17تیر ساعت 8:33در بیمارستان کوثر به سلامت به دنیا اومدالبته دو روز رو توی بیمارستان به علت زردی بستر بود والان خدا رو شکر بهتره وبعدا جزییات کامل رو مینویسم تا هیچ وقت روزهای سخت زندگی رو فراموش نکنیم. واما اسم دومین فرشته زندگیمون  رو توی شناسنامه فاطمه گذاشتیم وهمونطور که قبلا گفتم چون فاطمه زیاد داریم به اسم مرسانا یعنی(( هدیه خدا ))صداش میزنیم .                 &n...
12 مرداد 1393

بدون عنوان

سلاااااااااااااااااام به همه دوستای عزیزم طاعات وعبادت همگی قبول باشه. ممنون از اینکه این مدت جویای حالمون بودیدوشرمنده ازاینکه این مدت نتونستم زیاد بیام نت وبه همگی سر بزنم. امروز صبح ساعت 7 قراره خواهر محمد به دنیا بیاد از همه عزیزان میخوام که وسط دعاهاتون ما رو فراموش نکنید .                                                           ...
17 تير 1393

یه تیر ودونشون

روز دوشنبه محمد که از مدرسه برگشته بودبا دوستش محمد امین پرهیزکاری رفته بود برای روز پدر گل بخره که دوستش پول نداشته بود که محمدهم بهش قرض داده بود،خوبه که بچه ها این جور مواقع هوای هم رو دارن . محمد با یه تیر دونشون زد وقتی گل رو به باباش داد ازش قول خرید یه تبلت گرفت وخودش خیلی خوشحاله  که با کمترین هزینه به مراد دلش رسیده اینم از نیت شوم پسر مااااااا الان محمد هر در خواستی داره به باباش میگه خوبه من به فکرت بودم رفتم برات گل خریدم ؟؟؟؟؟یه جوری طلبکار شده که اگه بابا گل رو پس بده بهتره تا به خواسته های اون تن بده حالا اگه یه کادوی خوب میگرفت چیکار میکرد ؟؟؟؟؟ هرچند قرار بود روز دوشنبه با هم...
23 ارديبهشت 1393

روز پدر مبارک

پدر که باشی!!! با تمام سختی ها و مشقت های روزگار،               با دیدن غم فرزندت میگویی:"نگران نباش،درست میشود،                                                          خیالت تخت ، من پشتت هستم".  پدر که باشی ؛          &nbs...
21 ارديبهشت 1393
1030 11 10 ادامه مطلب

دومین مسافرت ...

همونطور که قبلا گفتم توی یه اقدام غیره منتظره بابا تصمیم گرفت دور دوم تعطیلات نوروزی مارو دوباره ببره مسافرت .با وجودی که خونه دایی رفته بودن شیراز خونه مادرزنش نمیدونم کی برنامه ریزی کرده بودن که ما چیزی نفهمیدیم . صبح روز یکشنبه به سمت تهران حرکت کردیم وتوی راه هوای همدان گرد وخاک شدیدبود وماکه همیشه برای نهار توی همدان یا اسد آباد توقف میکردیم این بار شدت باد به حدی بود که اصلا نمیشد پیاده شد، ما هم متاسفانه برای اولین بار چادر مسافرتی همراهمون نبود. خوشبختانه هلال احمر همدان برای مسافرهای نوروزی مثل بقیه جاها چادر بر پا کرده بود اونم دقیقا توی مسیر  واصلا لازم نبود کلی بگردیم تا ستاد اسکانشون رو پیدا کنیم ما هم ...
10 ارديبهشت 1393

مادر

    مادر متن را بخونید ارزش خوندن را داره      مادرم ‏ مادرم ‏ مادرم ‏ مادرم   .. بزرگ شديم ‏ ... و فهميديم كه دارو آبميوه نبود .. بزرگ شديم ... و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت همانطور كه مادر گفته بود .. بزرگ شديم ... و فهميديم چيزهايي ترسناك تر از تاريكي هم هست ...  بزرگ شديم ... به اندازه اي كه فهميديم پشت هرخنده مادرم هزار گريه بود .. و پشت هر قدرت پدرم يك بيماري نهفته بود ... بزرگ شديم ... ويافتيم كه مشكلاتمان ديگر با يك شكلات،يك لباس يا كيف حل نمي شود ...  و اينكه والديمان ديگر دستهايمان را براي عبور از جاده نخواهند گرفت ، ويا حتي...
30 فروردين 1393

خاطرات سفر به جنوب

سلاااااااااام به همه دوستای عزیزم  امیدوارم که تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه به ما که حسابی خوش گذشت جای همه دوستای عزیز خالی.  علت این همه تاخیر این پست اینه که این بار ششم هست که همه رو مینویسم وموقع ثبت نت قطع میشه وهمه چی میپره ولی من اصلا کوتاه بیا نیستم واینقدر مینویسم تا بالاخره ثبت بشه  واما خاطرات سفر ما :  باباخیلی تلاش کرد که از 5 تا 10 فروردین مرخصی بگیره وتعطیلات بریم شیراز ولی چون ریسشون زودتر درخواست داده بود وبابا هم معاون شعبه بود اجازه ندادن هر دوباهم شعبه رو ول کنن به امان خدا برای همین ما هم مجبور شدیم نزدیکترین مسیر رو برای سفر انتخاب کنیم که قرعه به نام شهرهای جنوبی افت...
21 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مثل هیچکس می باشد