وان یکاد

 

 



تاريخ : يکشنبه 5 آبان 1392 | 19:36 | نویسنده : مامان |

سلام دوستای عزیزم اینم عکس خواهر کوچولوی محمد که امروز یه ماهه شد

 



تاريخ : پنجشنبه 16 مرداد 1393 | 13:04 | نویسنده : مامان |

سلام دوستای عزیزم

ممنون که این مدت بهمون سرزدید وپیام تبریک گذاشتید ،شرمنده که نتونستم به تک تک پیامها جواب بدم انشالله سرفرصت از خجالتتون در میام .

خدا رو شکر دخملی 17تیر ساعت 8:33در بیمارستان کوثر به سلامت به دنیا اومدالبته دو روز رو توی بیمارستان به علت زردی بستر بود والان خدا رو شکر بهتره وبعدا جزییات کامل رو مینویسم تا هیچ وقت روزهای سخت زندگی رو فراموش نکنیم.

واما اسم دومین فرشته زندگیمون  رو توی شناسنامه فاطمه گذاشتیم وهمونطور که قبلا گفتم چون فاطمه زیاد داریم به اسم مرسانایعنی(( هدیه خدا ))صداش میزنیم .

                                                                              بازم از دوستای عزیزم تشکر میکنم .

                                                                                                                                التماس دعا



تاريخ : يکشنبه 12 مرداد 1393 | 12:35 | نویسنده : مامان |

سلاااااااااااااااااام به همه دوستای عزیزم

طاعات وعبادت همگی قبول باشه.

ممنون از اینکه این مدت جویای حالمون بودیدوشرمنده ازاینکه این مدت نتونستم زیاد بیام نت وبه همگی سر بزنم.

امروز صبح ساعت 7 قراره خواهر محمد به دنیا بیاد از همه عزیزان میخوام که وسط دعاهاتون ما رو فراموش نکنید .

                                                           التماس دعا



تاريخ : سه شنبه 17 تير 1393 | 1:35 | نویسنده : مامان |

روز دوشنبه محمد که از مدرسه برگشته بودبا دوستش محمد امین پرهیزکاری رفته بود برای روز پدر گل بخره که دوستش پول نداشته بود که محمدهم بهش قرض داده بود،خوبه که بچه ها این جور مواقع هوای هم رو دارن .

محمد با یه تیر دونشون زد وقتی گل رو به باباش داد ازش قول خرید یه تبلت گرفت وخودش خیلی خوشحاله  که با کمترین هزینه به مراد دلش رسیده اینم از نیت شوم پسر ماااااااخندونکخندونکخندونکخندونکالان محمد هر در خواستی داره به باباش میگه خوبه من به فکرت بودم رفتم برات گل خریدم ؟؟؟؟؟یه جوری طلبکار شده که اگه بابا گل رو پس بده بهتره تا به خواسته های اون تن بده خندونکحالا اگه یه کادوی خوب میگرفت چیکار میکرد ؟؟؟؟؟چشمک

هرچند قرار بود روز دوشنبه با هم بریم یه کادوی خوب برای بابا بخریم که متاسفانه برای من یه اتفاق بد افتاد وحسابی شرمنده بابا شدیم خجالتخجالتخجالتواما اتفاق بد اینکه :

روز یکشنبه عصر رفتیم خونه مامان جون اونجا مچ پای مامان پیچ خورد ،درد خیلی شدیدی داشتم ولی زیاد اهمیت ندادم هر چی بابا گفت بریم دکتر گوش نکردم وگفتم چیز مهمی نیست ولی  شب که برگشتیم خونه از زانو تا نوک انگشتای پام تیر میکشید ودردش شدت گرفته بودوبد جوری ورم کرد تا ساعت  3 صبح از شدت درد خوابم نبرد وکل وقت رو به این فکر کردم اگه پام شکسته باشه توی این شرایط  چیکار کنم؟؟؟

الان به زور ژل پیروکسیکام دردش کمتر شده ،شانس بد من خورد به تعطیلات، فردا حتما باید اول برم پیش دکتر خودم ببینم توی این شرایط نظر اون چیه؟ بعد اگه صلاح دونست برم پیش دوست بابا که جراح وارتوپد هست خدا خودش رحم کنه.......



تاريخ : سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 | 20:06 | نویسنده : مامان |

پدر که باشی!!!

با تمام سختی ها و مشقت های روزگار،

              با دیدن غم فرزندت میگویی:"نگران نباش،درست میشود،  

                                                       خیالت تخت ، من پشتت هستم". 



پدر که باشی ؛

              سردت میشود و کت بر شانه ی فرزندت می اندازی.

چهره ات خشن میشود و دلت دریایی ....... آرام نمیگیری تا تکه نانی نیاوری.





پدر که باشی ؛

             عصا میخواهی ولی نمیگویی.

هرروز،خم تر از دیروز،جلوی آینه تمرین محکم ایستادن میکنی....



پدر که باشی ؛

         در کتابی جایی نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست...

بی منت از این غریبگی هایت می گذری تا پدر باشی



                                           پشت خنده هایت فقط سکوت میکنی



پدر که باشی ؛

          به جرم پدر بودنت،حکم همیشه دویدن برایت میبرند.

بی اعتراض به حکم فقط میدوی.

بی رسیدن ها می دوی و در تنهایی ات نفسی تازه میکنی.....



پدر که باشی ؛

         در بهشتی که زیر پای تو نیست باز هم دلهره هایت را مرور میکنی



پدر که باشی ؛

         پیر نمیشوی ولی یک روز بی خبر تمام میشوی



پدر که باشی ؛

         فقط پدری،هـــــمـــــیـــــن و تــــــمــــــام.......

 

 

"اگر جانم را بگیرند...

 

                               هراسی نیست پدر...

فقط تو باش...

                                همین مرا کافیست"

 

 

همسر عزیزم

نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را

نمی دانم که حس کردی سکوتم را

ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم

وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم

عزیزم همیشه عشق من هستی و خواهی بود

 

ای تمام زندگی و هستی ام، عشق را با تو تجربه كردم و بدان مروارید زیبای عشقت همیشه در صدف سرخ قلبم جای دارد. بهترینم، به پای همه خوبیهایت برایت خوب بودن، خوب ماندن و خوب دیدن را آرزو می كنم. روز مرد را به تو عزیزترینم تبریك می گویم.



تاريخ : يکشنبه 21 ارديبهشت 1393 | 13:59 | نویسنده : مامان |

همونطور که قبلا گفتم توی یه اقدام غیره منتظره بابا تصمیم گرفت دور دوم تعطیلات نوروزی مارو دوباره ببره مسافرت .با وجودی که خونه دایی رفته بودن شیراز خونه مادرزنش نمیدونم کی برنامه ریزی کرده بودن که ما چیزی نفهمیدیم .

صبح روز یکشنبه به سمت تهران حرکت کردیم وتوی راه هوای همدان گرد وخاک شدیدبود وماکه همیشه برای نهار توی همدان یا اسد آباد توقف میکردیم این بار شدت باد به حدی بود که اصلا نمیشد پیاده شد، ما هم متاسفانه برای اولین بار چادر مسافرتی همراهمون نبود. خوشبختانه هلال احمر همدان برای مسافرهای نوروزی مثل بقیه جاها چادر بر پا کرده بود اونم دقیقا توی مسیر  واصلا لازم نبود کلی بگردیم تا ستاد اسکانشون رو پیدا کنیم ما هم از خدا خواسته رفتیم توی یکی از چادرها ونهار وخوردیم وکمی هم استراحت کردیم اینم نمایی از چادرهای هلال احمر که شدت باد به حدی بود که پسر مارو یه وری کردهنیشخند

 

حول وحوش ساعت 5 بود که رسیدیم خونه دایی بعد از خوردن چای وعصرانه با وجود بارندگی رفتیم خرید .هوا فوق العاده خوب بود ،کلی خرید بهمون چسبید صبح روز بعد زن دایی زحمت کشید نهار درست کرد وبا خودمون بردیم بیرون .اول از همه رفتیم مولوی وشوش وکمی خرید کردیم بعدش رفتیم جمهوری وخیابون امیر اکرم تا برای نی نی سیسمونی بخریم که متاسفانه رنگ مورد پسند ما برای 16 فروردین آماده میشدبقیه هم یا رنگشون خوب نبود، یاکلا ست کاملش رومیفروختن .محمد وباباودایی وقتی دیدن ما چیزی نمیخریم ما رو اونجا گذاشتن وخودشون رفتن پاساژعلاءالدین برای خرید قاب گوشی محمد که قبلا شکسته بودکه خوشبختانه  اوناموفق به خرید شده بودن . بعد رفتیم پارک ونهار خوردیم . مقصدبعدی امام زاده حسن بودوهمونجا برای دخملی وپسر عموامیدسیسمونی تهیه کردیم البته بیشترشون سلیقه محمد جون بودوخودش هم چند تیکه برای خواهرش خرید کرد.

روزبعد رفتیم هایپراستار واونجا کلی خرید کردیم وبعدش دوباره رفتیم امامزاده حسن ایندفعه من ومحمد رفتیم زیارت چون روز گذشته محمد برای خرید عجله داشت واجازه نداد اول بریم زیارت

 

 شب هم خونه پسرخاله مامانی اومدن دیدنمون که حسابی  خوش گذشت وساعت نزدیک 1ونیم شب خونه خاله اومدن خونه دایی وتا ساعت 4 صبح همگی بیدار بودیم صبح هم سیزده بدر بود که همه با هم همونجا رفتیم بیرون .عصرهم خاله اینا برگشتن ایلام.

روز14 فرودین هم رفتیم امامزاده صالح که چون شهادت حضرت فاطمه بود خیلی شلوغ بودحالا اگه گفتین چرا محمد اینهمه ناراحته ؟؟؟؟؟

چون دیگه خونه خاله اش نیستن تا بریم خونشون .

صبح روز جمعه(15فروردین) حرکت کردیم به سمت ایلام که جاده خیلی شلوغ بود

 

وساعت 3:30رسیدیم خونه که عمه فرشته زنگ زد وگفت خودم شام یه چیزی درست میکنم براتون میفرستم، اونم قورمه سبزی درست کرده بودوبا مخلفات برامون فرستاد.طبق معمول پایان هر مسافرت ،بعد از شام رفتیم خونه بابایی وسیسمونی رو تحویل زن عمو دادیم .

حالا اگه تونستید حدس بزنید چرا محمد توی این دو مسافرت فقط یه لباس تنشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینم خودش کلی ماجرا داره که حتما باید یه پست بهش اختصاص داده بشه ایشالا سر فرصت  جریانش رو مینویسم .

واما16فروردین عمه فهیمه عازم مکه شد وما نتونستیم ببینیمش هر چند تلفنی خدا حافظی کرده بودیم از روز رفتن عمه تا برگشتنش محمد یه صلوات شمار دستش بود ومرتب ذکر لا حول ولا قوه الا به لله رو زمزمه میکرد آخه توی کتاب گنجهای معنوی خونده بود هرکس این ذکر رو 1000باربخونه حتما به مکه میره انشالله .

روز دوشنبه 25رفتیم خونه بابایی برای تدارکات ولیمه عمه وتا دیر موقع اونجا بودیم روز سه شنبه همراه خونواده عمه فرشته وعمو حسین وبچه ها رفتیم فرودگاه کرمانشاه برای استقبال که قراربود ساعت 12به وقت ایران پروازداشته باشن که با تاخیر ساعت 4  پروازشون انجام شد ونزدیک ساعت 7 رسیدن فرودگاه ،این دسته گل رو محمد با پول توجیبی خودش برای عمه اش خرید

روز چهارشنبه هم محمد مدرسه نرفت وگفت محاله که من برم مدرسه وباید برم خونه بابایی پیش عمه ،منم مثل همیشه تسلیم شدم ودوتایی رفتیم اونجا.جالب این بود که بیشتر بچه ها مدرسه نرفته بودن وهمگی خونه بابایی جمع بودن ویکیشون که آماده شده بود بره مدرسه ،محمد وفاطمه اینقدربهش اصرار کردن که اونم خونه موند.اینم سوغاتی عمه برای هر دو تا پسر عمو 

 انشالا هر دوتایی احرام پوش کعبه بشین

سه چهار روز همگی به بهانه دیدن عمه خونه بابایی پلاس بودیم وکلی بهمون خوش گذشت من موندم اگه دوباره بابا رو انتقال بدن یه شهرستان دیگه طفلی محمد چطوری تحمل کنه آخه این مدت بیش از اندازه به خونه بابایی وابسته شده غمگینغمگینگریهگریهگریهگریه



تاريخ : چهارشنبه 10 ارديبهشت 1393 | 10:48 | نویسنده : مامان |
 
 

متن را بخونید ارزش خوندن را داره 

 

 

مادرم ‏ مادرم ‏ مادرم ‏ مادرم  

..

بزرگ شديم ‏ ... و فهميديم كه دارو آبميوه نبود ..

بزرگ شديم ... و فهميديم بابابزرگ ديگر هيچگاه باز نخواهد گشت همانطور كه مادر گفته بود ..

بزرگ شديم ... و فهميديم چيزهايي ترسناك تر از تاريكي هم هست ... 

بزرگ شديم ... به اندازه اي كه فهميديم پشت هرخنده مادرم هزار گريه بود .. و پشت هر قدرت پدرم يك بيماري نهفته بود ...

بزرگ شديم ... ويافتيم كه مشكلاتمان ديگر با يك شكلات،يك لباس يا كيف حل نمي شود ... 

و اينكه والديمان ديگر دستهايمان را براي عبور از جاده نخواهند گرفت ، ويا حتي براي عبور از پيج و خم هاي زندگي ... 

بزرگ شديم ... و فهميديم كه اين تنها ما نبوديم كه بزرگ شديم،بلكه والدين ماهم همراه با ما بزرگ شده اند ، و چيزي نمانده كه بروند

ويا هم اكنون رفته اند ...   

خيلي بزرگ شديم ...

وفهميديم سخت گيري مادرم عشقش بود، 

وغضبش عشق بود  وتنبيه اش عشق بود   

عجب دنيايي است ، و عجيب تر از دنيا چيست و چه كوتاه است عمرمان

معذرت ميخواهم - فيثاغورس 

مادر من سخت ترين معادلات است!

معذرت ميخواهم - نيوتن 

راز جاذبه مادر من است! 

معذرت ميخواهم - أديسون 

چراكه مادر من اولين چراغ زندگي من است! 

معذرت ميخواهم- أفلاطون 

چراكه اين مادر من است كه شهر فاضله قلب من است   

معذرت ميخواهم - روميو  

چرا كه همه راه ها به عشق مادر من ختم مي شود! 

معذرت ميخواهم - ژولييت 

چرا كه مادرم عشق من است!

از همه معذرت ميخواهم ؛

چرا كه هر چقدر دوستتان داشته باشم،هرگز و هيچگاه آن گونه كه مادرم را دوست داشتم دوستتان نخواهم داشت ، زيرا او زني است كه وجودش ديگر هيچ گاه تكرار نخواهد شد ...

ممنونم مادرم از اينكه مادر مني

 

‏ ‏

مردي برسر جنازه مادرش مي گريست ،

به او گفته شد : چرا گریه میکنی ؟

گفت:وچرا گریه نکنم 

درحالي كه دري از درهاي بهشت بسته شده است !



 

بخاطر سلامتي چشمان مادرت براي هرآنكس كه دوستش داري بخوان

مبارك باشد بر هر آن كس كه مادرش هنوز در قيد حيات است 

قدر اين جواهر را بدان قبل از آنكه از دستش بدهي و بسيار پشيمان شوي

براي مادرت اين دعا را بخوان (( الهي مادرم رااز آن كساني قرار بده كه آتش به آنها خواهد گفت : {{{{{{{{ گذر كن همانا نور تو نور مرا خاموش كرد }}}}}}}} وبهشت به او خواهد گفت... : {{{{{{{{ وارد شو كه همانا دل تنگ تو بودم قبل از آنكه حتي ببينمت ...



تاريخ : شنبه 30 فروردين 1393 | 14:29 | نویسنده : مامان |

سلاااااااااام به همه دوستای عزیزم

 امیدوارم که تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه به ما که حسابی خوش گذشت جای همه دوستای عزیز خالی.

 علت این همه تاخیر این پست اینه که این بار ششم هست که همه رو مینویسم وموقع ثبت نت قطع میشه وهمه چی میپره ولی من اصلا کوتاه بیا نیستم واینقدر مینویسم تا بالاخره ثبت بشه  واما خاطرات سفر ما :

 باباخیلی تلاش کرد که از 5 تا 10 فروردین مرخصی بگیره وتعطیلات بریم شیراز ولی چون ریسشون زودتر درخواست داده بود وبابا هم معاون شعبه بود اجازه ندادن هر دوباهم شعبه رو ول کنن به امان خدا برای همین ما هم مجبور شدیم نزدیکترین مسیر رو برای سفر انتخاب کنیم که قرعه به نام شهرهای جنوبی افتاد .

صبح روز 29 اسفند به همراه خانواده عمه فرشته وعمه آرزو وعمو محمد راهی سفر شدیم که توی صالح آباد یا همون امامزاده علی صالح ( به زبان اهالی منطقه به خاص علی معروفه )خانواده عمه فهیمه هم به ما ملحق شدن .بعد از یه زیارت کوتاه وآرزوی سلامتی برای همه مسافرها ودوستای عزیز راهی سفرشدیم .

تا شهر دهلران بدون توقف حرکت کردیم واونجا هم رفتیم زیارت امامزاده سید اکبروبرای نهارهم رفتیم توی باغ کنار امامزاده که با وجود اینکه منطقه گرمسیری هست ولی هوای فوق العاده عالی داشت. بعد از یه استراحت کوتاه وصرف نهار دوباره به سمت دزفول حرکت کردیم چون میخواستیم قبل از سال تحویل برسیم خوابگاهمون  .خلاصه حول وحوش ساعت 6 رسیدیم دزفول وبرخلاف تصور من که همیشه با جنوب  به خاطر گرمی هوا مخالف بودم شهرخیلی سرسبز وقشنگی بود وهوای مطبوع بهاری داشت .شام خوردیم وبرای لحظه سال تحویل آماده شدیم چون دوتا اتاق گرفته بودیم ماوعمه آرزو وعمو محمد توی یه اتاق بودیم وبقیه توی اتاق کناری ،خیلی زود سفره هفت سین رو پهن کردیم وهمه چی گذاشتیم سر سفره ولی بچه ها همگی اومدن توی اتاق ما ومیخواستن سال تحویل پیش ما باشن که عمو همه آجیل و میوه های سر سفره رو جمع کرد وبه بچه ها گفت :هفت سین ما فقط سیر داره وسبزه هر کی خودش بره آجیل ومیوه بیاره تا بزاریم اینجا پیش ما باشه ( محبت دایی به خواهرزادهانیشخند)سال تحویل شد و عمو هم کمی برامون خوند وبچه هاهم رقصیدن البته توی اتاقمون نور کمی داشت وعکسها خیلی بد شدن.این سال تحویل خیلی خاطره انگیزتر از بقیه سالها بودیه سفره هفت سین ساده ولی با صفا وصمیمیت . منم چون اون لحظه بعد از بابا بزرگ ترین فرد سر سفره بودم به بچه ها عیدی دادم .گریهگریهگریهالبته ناگفته نماند که بابا  برای هر دو مامان بزرگ انگشتروبرای منم یه دستبندطلا عیدی خرید نیشخندولی امسال به بچه ها عیدی نداد واین مسولیت سنگین رو به من سپرد.

خلاصه شب خیلی زودتر از همیشه خوابیدیم وقرارشد صبح بریم پایگاه چهارم شکاری برای دیدن نمایش هواپیماهای جنگی ،البته ما نمیدونستیم که ظهرها ساعت 3 به بعد برنامه دارن برای همین صبح رفتیم.محمد هم آنچنان برای دیدنشون ذوق وشوق داشت که انگار میخواستن کل اون هواپیماهارو بهش بدن ، خلاصه ماشینها رو گذاشتیم توی پارکینگ(یه محوطه بازکه خودشون اسمش رو گذاشته بودن پارکینگ با یه زمین خاکی افتضاح پرازچاله وچوله )نیشخندوبا اتوبوس تا محل استقرار هواپیماها بردن .

 

ا

 

 

اونجا دوتا سالن بزرگ بود پر ازوسایل جنگی وعکس شهدا

 که یه قسمت هم با شربت از بازدید کنندگان پذیرایی میکردن که محمدهم رفت وبه قول خودش شربت شهادت رو نوشید.

 

یه قسمت از سالن هم مسابقه نقاشی برگزار کرده بودن که محمد وفاطمه کوچیکه رفتن ونقاشی کشیدن ومحمد یه هواپیمای جنگی کشید وفاطمه خونه ودرخت

 

 

که متاسفانه جوایز به دستشون نرسیده بود وگفتن فردا برای دریافت جایزه بیاین ومحمد کلی دلخور شد وگفت: اگه میدونستم جایزه نمیدن اصلا نقاشی نمیکشیدم نیشخند(پسرم اصلا به جایزه گرفتن علاقه نداره فقط خواست استعدادش رو در زمینه نقاشی به رخ جنوبیها بکشه نیشخند

بعدبرگشتیم توی خوابگاهمون وبعد از صرف نهار ویه استراحت کوتاه ایندفعه رفتیم سد دز 

 

محمد وپسر عمه ها وعمو کوچیکه

موقع برگشت هم داشتیم میرفتیم قایقرانی که وسط راه دوست بابا بهش زنگ زد وبابا هم ماشین رو یه گوشه پارک کرد تا با دوستش صحبت کنه (نه اینکه همیشه قانون رو رعایت کنه نه ،فقط  از ترس توقیف ماشین این کارو کردنیشخند )

 

اینم محمد منتظره سوار قایق بشه 

 

 

 محمد وفاطمه روی کارون

 

 روز بعد به سمت اهواز حرکت کردیم واول قرار شد دوروز اونجا باشیم ومن هم میخواستم با دوست عزیزم زهره مامان فاطمه که از خیر سر نی نی وبلاگ با هم آشنا شدیم قرار بزارم وروی ماهش رو از نزدیک ببینم.عصررفتیم بیرون برای دیدن پل شهر

وبعد رفتیم خرید که چون همه جا تعطیل بودترجیح دادیم بریم پارک

 

وچون همراهامون همگی عشق خرید بودن موافق نبودن که یه روز دیگه اهواز بمونیم برای همین شرمنده زهره جون شدم وقسمت نشد همدیگه رو ببینیم وصبح روز بعد رفتیم سمت آبادان وخرمشهر چیزی که توی خرمشهر خیلی برام جالب بود این بود که نهار رفتیم رستوران زاگرس که فکر کنم هتل هم بود وتوی منو غذاشون غذاهای دریایی بود ولی بعد که چلو ماهی و قلیه ماهی سفارش دادیم متاسفانه هیچ کدوم رو نداشتن واین از عجایب بود  وچیز جالبتر اینکه فوق العاده میوه  اونجا ارزون بود وهمه تقریبا نصف قیمت بودبعد از صرف نهار رفتیم مراکز خرید خرمشهر وعصر هم رفتیم آبادان که بچه ها کلی خرید کردن  .شب هم عمه فهیمه بد جوری کلیه هاش درد گرفت وبابا وعمه آرزو وعمو حسین بردنش درمانگاه که ساعت 11:30شب برگشتن ونشد که دوباره بریم خرید برای همین من وبابا ومحمد آخرشب رفتیم بیرون یه دوری بزنیم وتا دیر موقع بیرون بودیم .

به علت چشم آبی بودن محمد به این نتیجه رسیدیم که از پشت ازش عکس بگیریم بهتره

 صبح روز بعد زود بیدار شدیم وبه سمت شوش حرکت کردیم وبعد از زیارت ویه مقدار خرید جزیی دوباره به سمت ایلام حرکت کردیم چون محمد با باباش رفته بود  آثار باستانی اونجا رو ببینن ومن نتونستم اونا رو همراهی کنم عکس تکی از محمد در شوش ندارم  وساعت 9 شب رسیدیم ایلام  شام رفتیم خونه بابایی واینجوری سفر ما به خیر وخوشی به اتمام رسید .ببخشید که این پست خیلی طولانی شد .

 



تاريخ : پنجشنبه 21 فروردين 1393 | 9:47 | نویسنده : مامان |

 دیروزساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم خونه، عمه فرشته هم مثل همیشه ما رو شرمنده کرد وگفت راحت استراحت کن من شام درست میکنم براتون میفرستم منم با خیال راحت دراز کشیده بودم که یه پیام از طرف دوستم باران رسید که:

 ...جونم حدس بزن چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قلبم تند تند میزد حدس زدم حتما خبر خوبی داره ،به فاصله 30 ثانیه بعد پیام بعدی رسید که بی بی مثبت شده اون لحظه خیلی خوشحال شدم واین تنها خبری بود که میتونست خستگی رو از تنم بیرون کنه وصبح دیدم که دیشب ساعت  12 پیام داده که جواب ازمایشم مثبت شده هورااااااااااااااااااااااااااا.

خدایا صد هزار بار شکر که این دوست عزیزمون از انتظار در اومد ،امیدوارم به حق فاطمه زهرا همه منتظرا به آرزوی قلبیشون برسن وباران جونم هم دوران بارداری خوبی داشته باشه ویه نی نی سالم وخوشگل به دنیا بیاره.

  باران جونم بازم بهت تبریک میگم وخوشحالم که توی سال جدید روزهای متفاوتی رو تجربه میکنی .هوراهوراهوراهوراهورا

 

 



تاريخ : شنبه 16 فروردين 1393 | 10:01 | نویسنده : مامان |

توی یه اقدام غیر منتظره باباصبح زنگ زد خونه که ساکتون رو جمع کنین فردا میریم تهران خونه دایی هوراااااااااااااهوراهورا

حالا کی با دایی که رفته بود شیراز خونه مادرزنش تبانی کرده بودن واونا کی برگشتن تهران هنوزخبری منتشر نشده تعجبتعجب

چیزی که الان خیلی مهمه  رفتن دوباره ما به مسافرته ،من این مدت هنوز وقت نکرده بودم که از مسافرت جنوب پست بزارم ایشالا بعد از برگشتن همه رو یه جا میزارم .پس تا بعدباااااااااای



تاريخ : شنبه 9 فروردين 1393 | 11:41 | نویسنده : مامان |

                             ما از مسافرت برگشتیم.



تاريخ : چهارشنبه 6 فروردين 1393 | 11:42 | نویسنده : مامان |

 

 

سلااااااااااام به همه دوستای عزیزم امیدوارم حال همگی خوب خوب باشه حتما تا الان خونه تکونیتون تموم شده ومثل من دقیقه نودی نیستیدبه همتون خسته نباشید میگم ایشالا تنتون سالم باشه وهرسال به خوشی وسلامتی خونه تکونی کنید .

 

 

قبل از هر چیزی بگم که من مثل بعضی از دوستان عزیزنویسندگی بلد نیستم والان این پست روبدون هیچگونه پیش زمینه قبلی مینویسم شاید جمله بندیم زیاد درست نباشه ونتونم اونجوری که باید وشاید بنویسم ولی از اینکه سال 92 رو با شما دوستای عزیز آشنا شدم خیلی خوشحالم .دوستایی که حتی عکس بعضیهاتون رو هم ندیدم ولی مثل یه خواهر خوب همراه همیشگیمون بودید ودر تمام لحظات خوشی وناخوشی کنارمون بودید وبا کامنتهای پراز مهرتون بهمون دلگرمی دادید، همینجا روی ماه همگیتون رو میبوسم.ماچماچماچماچماچ

حقیقتاوظیفه من بود که قبل از سال نو بیام خدمتتون وسال نو رو تک تک به همگی تبریک بگم ولی این مدت با توجه به شرایطم وخونه تکونی آخر سالی سرم خیلی شلوغ بودونتونستم بهتون سر بزنم وشرمنده دوستان شدم خجالتخجالتخجالت

اگه  این مدت با گذاشتن کامنتهام باعث دلخوری بعضیهاتون شدم امیدوارم که به بزرگواری خودتون منو ببخشید وحلالم کنید، خدا شاهده هیچ منظور بدی  نداشتم وقلبا همتون رو دوست دارم ومخلص همتونم هستم.قلبقلبقلب

پیشاپیش سال نو رو به همه شما عزیزان وجگر گوشه هاتون وخونواده های محترمتون تبریک میگم وامیدوارم سال پراز خیر وبرکت وشادی وسلامتی در پیش داشته باشین.خیلی مراقب خودتون وکوچولوهاتون باشین .ماچماچماچ

به ستاره ها خواهم گفت:

تا آن زمان که سحر میدمد             

               برجاده های شبت بتابد        

                            تا مسیر آرزوهایت بی نور نماند ...... 



تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 10:55 | نویسنده : مامان |

روز یکشنبه خدا رو شکر هوابارونی بود اونم چه بارونی .بابا که از سرکار برگشت گفت: اگه بارون نمیبارید میرفتیم خرید، ما هم که همیشه برعکس همه کار میکنیم حرف رو از دهنش گرفتیم که ما چیکار بارون داریم تازه بهتر بیشتر خوش میگذره ،خلاصه بعداز یه استراحت کوتاه رفتیم خریدونصفی از خریدهامون رو انجام دادیم وتقریبا شب شده بود که برگشتیم خونه محمد هم که اصلا تکالیفش رو انجام نداده بود نیومده توی راه خوابش برد ،چه مامانی هستم من که تکالیف پسرم اولویت داشت برامنیشخند از استرس ساعت 2:9 صبح بیدار شدوتا ساعت 3 همه رو تکالیفش رو انجام داد .اما متاسفانه چون شب قبل هوا سرد بود یه کمی تب داشت ومیگفت گلو درد هم داره ناراحتبه هر حال صبح رفت مدرسه وزنگ اول باباش رفت مدرسه بهش سر بزنه که میبینه حالش خوب نیست وبراش اجازه گرفته بود که بیاردش خونه .بعد از ظهر هم بابایی بردش دکتر،که دکتر کلی انتی بیوتیک براش نوشته بود.اما این مریضی دست از سر پسر ما به این زودیها بر نداشت وسه روز تمام نتونست بره مدرسه  گریهروز چهارشنبه هم بابا رفت که به معلمشون اظلاع بده هنوز حالش برای مدرسه رفتن مساعد نیست که گفته بودن دیگه لازم نیست شنبه بیاد مدرسه واینجوری تعطیلات نوروزی گل پسر ما زودتر از بقیه شروع شد .هوراهورا

واما ماجراهای گوشی محمدکه همچنان هر روز یه مشکل براش پیش میادو اگه خودمون تمام قطعاتش رو میخریدیم ومونتاژش میکردیم راحتر بودیم ایندفعه هم شارژرش خراب شد ناراحتوبابا هم زحمت یکی دیگه رو کشید .

 راستی یادتونه گفتم محمد توی مسابقه علمی با کسب 29 امتیاز اول شده بود؟خودش این عکس رو از اسامی که زده بودن توی سالن گرفته بود

 

 

البته ترسیده بود مدیریا ناظم گوشیش رو ببینه واسه همین نتونسته بود خوب کادر بندی کنه هرچند قدشم نرسیده بود .

اینم جایزه ای که از طرف مدرسه بهش دادن،ناراحتدل شکسته ببینید چقدر ولخرجی کردن فقط بلدن هر روز به یه مناسبت از ماپول بگیرن

خدا وکیلی نگاه کنید این دوازده رنگ اصلا مارکشون یکی نیست وهر کدوم یه مارک داره معلوم نیست اینا رو از کجا آوردن.قهقههقهقهه

اینم کاکتوس محمد که روز یکشنبه  خریده و خیلی دوسش داره ومیگه حیف که نمیشه بوسش کنمقهقههقهقههقهقهه

 

  

اینم مداد رنگی که عمو علی (عموی دختر خاله های محمد )از مالزی سوغاتی آورده بود فکر کنم با این لوازم التحریر مالزی قرار داد بسته چون هر باری که میره همین مدلی سوغاتی برای بچه ها میاره .نیشخند

 

 

اینم یه ماشین که بازم عمو علی از سفر به عربستان آورده که خیلی حرکتهای قشنگی انجام میده ،دستت درد نکنه عمو علی که هیچ وقت بین برادر زاده های خودت ومحمد تفاوتی قائل نمیشی

 



تاريخ : يکشنبه 25 اسفند 1392 | 12:14 | نویسنده : مامان |

سلاااااام به همه دوستای عزیزم.

دوستای عزیزی که همیشه کنارمون هستن وجویای حالمون .

همونطور که اکثر عزیزان در جریان هستید محمد به زودی صاحب یه خواهر میشه،ولی فعلا سر اسم دخملی به توافق نرسیدم .واسه همین از دوستای عزیزم میخوام که هر اسم قشنگی که مد نظرشون هست بهم پیشنهاد بدن تا بلکه بشه یکی رو انتخاب کرد. البته ناگفته نماند که به خاطر سنت تا زمانی که یه اسم مناسب انتخاب میکنیم برای اینکه بی اسم نباشه اسم فاطمه رو انتخاب کردیم ولی چون توی اقوام نزدیک اسم فاطمه زیاد هست نمیخوایم برای همیشه فاطمه انتخاب کنیم پس شدید به همفکری دوستان نیاز دارم.

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 | 11:26 | نویسنده : مامان |

چند وقتی بود محمد مرتب توی اینترنت سرچ میکرد وآخرین مدل گوشی های اپل رو دنبال میکرد وبا یه دنیا حسرت ازشون عکس میگرفت، دیگه شب وروزش فقط گوشی اپل ایفون فور اس شده بود .باباهم که اصلا تحمل دیدن غم تنها پسرش رو نداشت خیلی زود دست به کار شد برای خرید یه گوشی دیگه، که البته این بار به یشنهاد من دنبال طرح اصل میگشت ولی انگار که خیلی نایاب بود واصلا ایلام گیر نمیومد. برای همین نزدیک یه ماه پیش اینترنتی سفارش داد که نمیدونم با وجود اینکه قرار شد 10 روزه بیارن چرا اصلا خبری نشد.خلاصه محمد هر روز منتظر رسیدن گوشی بود که روز چهارشنبه عموی محمد رفت تهران وبابا هم از فرصت استفاده کرد وبه عمو سفارش کرد که یه گوشی برای محمد بخره وصبح زود عمو زنگ زد وگفت که گوشی پیدا کردم مبلغش هم 315 هزارتومن هست ،حالا سفید بگیرم یا مشکی ؟که شازده پسر ما رنگ مشکی رو انتخاب کرد واز همون زمان دیگه عموی بیچاره از دست محمد آسایش نداشت ومرتب با تلفن های گاه وبیگاه مزاحم عمو میشد وقتی هم دید که هنوز چند دقیقه از آخرین مکالمش نگذشته smsمیفرستاد. خلاصه عموی محمد هم دوستیش رو ثابت کرد وساعت به ساعت آمار میدادکه چندساعت دیگه میرسه ایلام .محمد هم کورنومترش رو تنظیم کرد برای شمارش معکوس.خلاصه ساعت 7 شب رسید وگوشی رو تحویل گل پسرمون داد .محمد هم اون لحظه انگار توی ابرها راه میرفت خیلی خوشحال بود تازه این شد شروع ماجراچون اول از همه اینکه محمد اشتباهی سیم کارت بابا رو داده بود براش میکرو کنن تا به گوشیش بخوره واما:

روز جمعه همگی برای نهار رفتیم بیرون وهر جا که میخواست عکس بگیره گوشیش رو یه جوری میگرفت که مدلش مشخص بشه اینجوری

 

 

 

واینجوری

 

 

اینم محمد ورضا از کوهنوردی برمیگردن

 

 

اینم یه عکس از کل طبیعت

 

 

 

بعد که برگشتیم خونه محمد خیلی اصرار کرد که بریم خونه بابایی ما هم نخواستیم روز تعطیلش خراب بشه باهاش موافقت کردیم ورفتم اونجا ،توی حیات همه بچه ها باهم بازی میکردن.

 عمه آرزو که دید محمد خیلی خوشحاله با شوخی بهش گفت :محمد یادته چند وقت پیش گوشی عمه رو شکستی ؟اونم با یه اعتماد به نفسی گفت :خوب آره عمه ،میخواستی گوشیت رو دست بچه ها ندی. اونم گفت: خوب منم گوشی تو رو شکستم .محمد یه نگاهی به گوشیش کرد که ای دل غافل ....بله واقعا قاب گوشی شکسته بود .اونم زد زیر گریه که عمه گوشیم رو شکسته! هر چی عمه قسم میخورد به خدا من حتی بهش دست نزدم اصلا محمد باورش نشد وفکر میکرد عمه تلافی کرده.

 وقتی یه خورده آروم شد ازش پرسیدم گوشی از دستش افتاده یا نه ؟که گفت :نه از دستم نیفتاده ولی خودم توی حیات کنار حوض زمین خوردم وگوشی توی جیب لباسم بوده .بله دیگه دقیقا جای لبه حوض روی گوشی افتاده بود اینم عکس گوشی شکسته

 

 

 

عمو امید که دید محمدخیلی ناراحته گوشی رو ازش گرفت گفت:تا شب  حتما برات درستش میکنم ورفت بیرون برای خرید قاب گوشی ،که متاسفانه گیرش نیومده بود وگفته بودن اگه براش سفارش بدیم هزینش میشه 160 هزارتومن. عمو هم به خرید یه جلد ژله ای اکتفا کرد وگوشی رو پس آورد.

 این گوشی مثل اینکه با خریدنش کلی اتفاق دنبالش باشه شب که میخواست شارژش کنه کلا از کار افتاد ومحمد فکر کرد گوشیش سوخته دیگه طفلی داشت دق مرگ میشد هنوز 24 ساعت از خریدش نگذشته بود که اینهمه غصه دارشده بود اما از شانس خوبش فقط شارژرش خراب شده بود واصلا شارز نشده بود وبه کمک شارژرگوشی من دوباره روشن شد وفهمیدیم که گوشی فعلا مشکلی نداره .روز بعد من که دیدم محمدخونه نیست گوشیش رو خاموش کردم تا شارژش تموم نشه .وقتی از مدرسه برگشت خواست گوشی رو روشن کنه که هر کاری میکردیم اصلا روشن نمیشد. وقتی بابا از سرکار برگشت گفت محمد برات سفارش قاب گوشی دادم امروز وفردا برات میفرستن اونم با ناراحتی گفت: نه دیگه بابا لازم نیست چون دیگه گوشی ندارم .خدایا این گوشی شده بود بلای جونمون ،محمد که دیگه باورش شده بود که حتماگوشیش سوخته ،رفت تا شب خوابید .تا اینکه شب عموی محمد نمیدونم چیکارش کرد که دوباره روشن شد.اینم از گوشیهای چینی ناراحتتا من باشم ودیگه از این پیشنهادها ندم .حالا هرلحظه ما منتظریم که ببینیم کی برای همیشه از کار میفته .



تاريخ : يکشنبه 4 اسفند 1392 | 15:58 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد