محمد جاسمیمحمد جاسمی، تا این لحظه: 21 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره
مرسانا مرسانا ، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

مثل هیچکس

عیادت

دیروز ظهر ساعت 3 رفتیم ایلام عیادت علی صبح ساعت 10 بردنش اتاق عمل وساعت 3ونیم اوردنش بیرون شکر خدا عملش با موفقیت انجام شد ولی خیلی درد داشت وعمو محمد ونگهبان دم در دعوا شون شد خدایش تقصیر عموت بود نباید در گیر میشد وکتک کاری میکرد ما تو شرایطی نبودیم که درگیر بشه اینجوری سر لج میافتن ودیگه نمیذارن بریم پیشش اونا هم زنگ زدن 110 اومد ولی خداراشکر طبق معمول دیر رسیدن وتا اومدن اونا بقیه پا در میونی کردن ومساله را حل کردن خدا راشکر به خیر گذشت خوب نگهبانی باید مراعات میکرد وقتی دکتر میگه سه نفری مواظب باشید مریضتون حرکت نکنه باید اجازه بده که سه نفر تواتاق باشه البته عمو باید با خونسردی توضیح میداد نه با عصبانیت .خلاصه وقتی برگشتیم گیر دادی به ...
17 مرداد 1392

کشمش

امروز به خاطر علی زیادسر حال نبودیم که تو یه جوک خنده دار گفتی اینکه ...یکی میره کشمش بخره اسمش یادش میره میگه ببخشید انگور پنچرشده دارید . ...
16 مرداد 1392

دعا کنیم...

اسمش علی دو ساله است چشم چپش به خاطر تومور بدخیم نا بینا شده. باید آب زیر چشمشو بردارن وگرنه میزنه به مغزش لال میشه و هم در آخر میمیره ولی اگه برداره فاحته صورتش خونده میشه راه دوری نمیره عاجزانه طلب دعا داریم لطفا باز نشر کنید تا افراد بیشتر دعا کنن برای بحبودش صلوات ایشالا خوب بشه ایشالا....... ...
16 مرداد 1392

تصادف

صبح ساعت 10 که بابا اومد خونه خبر بدی داشت گفت دیشب ساعت 12 علی پسر عمه فرشته توی ماشین دوستاش بوده که تصادف کردن شدتش جوری بوده که درخت توی بلوار ازریشه در اومده ماهم باعجله اماده شدیم ورفتیم بیمارستان سه تا از مهره های کمرش شکسته ودکترش گفته که خدا بهش رحم کرده فقط به اندازه یه موی سر تا قطع نخاع فاصله داشته وچون پلاتین سفارش دادن از تهران بیاد تافردا عملش نمیکنن ما هم شب خونه بابایی موندیم وبعداز شام رفتیم خونه عمه فرشته که خیلی حالش گرفته بود خدارا شکر که بازم به خیر گذشت هرچند دیگه مسافرت شمال ماهم خود به خود به خاطر علی کنسل شد .جالب اینکه وقتی تو رفتی توی اتاق علی را دیده بودی  باتعجب برگشتی گفتی مامان این که علی روتخت خوابیده م...
16 مرداد 1392

حساسیت بی مورد

پسرم نمی دونم چرا از وقتی که فهمیدی هرشیرین کاری که میکنی توی وبلاگت میزارم همش استرس داری وهر چیزی میخوای بگی قبلش میگی مامان قول میدی تووبلاگ نزاری  نمیدونم ازچی میترسی هرچی بهت میگم اینا همش برای وقتیه که بزرگ میشی شاید من نباشم که برات تعریف کنم اما بازم زیاد استقبال نمیکنی البته قبلا که فقط عکس میزاشتم مخالفت نمیکردی ولی بانوشتن مخالفی شاید اگه نتونستم توجیهت بکنم تا یه مدت برات ننویسم چون نمیخوام حساسیتت بیشتر بشه پس تا بعدبای. ...
14 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مثل هیچکس می باشد